مشاوره مدیریت – تجربه‌ها و چالش‌ها

وقتی عکس‌های مربوط به آلودگی هوای تهران را منتشر کردم، حمیدرضا در آن‌جا کامنتی نوشت و در جایی از‌ آن، به این نکته اشاره کرد که اگر بخواهی هدفی حرفه‌ای در زمینه‌ی “طراحی و مدیریت سیستمها و حل مسایل سازمانی” انتخاب کنی، چه نوع هدف، مسیر و نقشه راهی را انتخاب می‌کنی؟

قاعدتاً مخاطب در پاسخ به چنین سوال‌هایی، که وارد جزئیات نشده‌اند، دستِ بازی دارد و می‌تواند هر چه به ذهنش رسید بگوید.

من هم فعلاً این متن را شروع می‌کنم تا گاه و بی‌گاه، بر اساس حرف‌ها و گفتگوهایی که در پی‌اش می‌آید، تکمیلش کنم.

اما علی‌الحساب، دو مورد از پاسخ‌ها را – به شرح زیر – کنار می‌گذارم:

  • تقریباً هر کس که به سراغ جایگاه‌های مدیریتی می‌رود (چه در قالب کارآفرینی و چه هنگام فعالیت در کسب و کار دیگران)، طراحی و مدیر سیستم‌ها و حل مسائل سازمانی به بخشِ نانوشته‌ی شرحِ وظایف سازمانی‌اش تبدیل می‌شود. بنابراین، احتمالاً نقشه‌ی راه مستقلی برای این فعالیت/مهارت ترسیم نمی‌کند و آن را به عنوان بخشی از مسیر طولانی‌تر و پیچیده‌ترِ پرورش مهارت‌های مدیریتی خود در نظر می‌گیرد.
  • در سازمان‌های بسیار بزرگ که ساختار بروکراتیک و چارچوب‌های قدرتمندِ رسمی حاکم هستند، وظیفه‌ی “طراحی و مدیریت سیستم‌ها و حل مسائل سازمانی”، علاوه بر مدیران ارشد، بر عهده‌ی دپارتمان‌های خاصی نیز قرار می‌گیرد (مثلاً دپارتمان سیستم‌ها و روش‌ها یا واحد مدیریت و کنترل پروژه).

اگر فرض کنیم که این دو مورد، از قلمرو بحثِ ما خارج است، یکی از راه‌های شناخته‌شده‌ای که پیش روی یک فرد علاقه‌مند به حل مسائل سازمانی و دغدغه‌مند در زمینه‌ی طراحی و مدیریت سیستم‌ها باقی می‌ماند، مشاوره مدیریت است.

من ادامه‌ی صحبت‌هایم را در این‌باره می‌نویسم و در واقع به این سوال پاسخ می‌دهم که اگر می‌خواستم امروز به سراغ مشاوره مدیریت و کمک به حل مسائل سازمانی بروم، به چه چیزهایی فکر می‌کردم؛ چه می‌کردم و چه نمی‌کردم.

در بخش اول حرف‌هایم،‌ چند نکته از چالش های مشاوره مدیریت را می‌نویسم که به نظرم کمی از جذابیت این حرفه می‌کاهد. سپس در ادامه، به فرض این‌که فردی مصمم باشد در این زمینه فعالیت کند، بر اساس تجربیات خودم – که بسیار ناقص و محدود است – به چند مورد اشاره می‌کنم.

چالشهای مشاوره مدیریت و کمک به حل مسائل سازمانی

صنعت مشاوره مدیریت در کشور ما – اگر فرض کنیم چنین صنعتی در کشورمان به وجود آمده است – صنعتِ جوانی است. جوان بودن این صنعت را از این‌جا می‌توان فهمید که هنوز تشکل‌های حرفه‌ای قدرتمند و تأثیرگذار در این زمینه شکل نگرفته‌اند و قواعد و ضوابط خاصی هم بر این حرفه حاکم نیست.

البته افراد بسیاری با عنوان مشاور و مشاور مدیریت و مشاوره سازمانی و مانند این‌ها فعالیت می‌کنند. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم، بسیاری از این فعالیت‌ها واقعاً از جنس مشاوره نیستند و صرفاً عنوان مشاوره را بر دوش خود یدک می‌کشند.

مشاوره‌ی چریکی برای تصمیم‌ها و انتخاب‌های آنی و مقطعی

شاید یکی از بالغ‌ترین شاخه‌های مشاوره در کشور ما، مشاوره مالی و حسابداری باشد که در هر دو مورد، چه مالی و چه حسابداری، کمتر به طراحی و استقرار سیستمها و فرایندسازی توجه می‌شود. اتفاقی که در عمل می‌افتد کمی رایزنی در زمینه‌ی مدیریت چریکی منابع مالی و کمی جستجو برای راهکارهای کاهش بار مالیاتی است. مدیریت مالی، تعریف مشخصی دارد. اما مدیریت چریکی در نگاه من، سوال‌هایی از این جنس است که: به‌نظرت پول‌های شرکت را دلار بخریم یا نه؟ یا این‌که در کدام بانک آشنا سراغ داری که از آن وام بگیریم؟

مشاور حسابداری هم قاعدتاً باید کاری فراتر از سندبازی و سندسازی انجام دهد و بتواند فرایندهای دریافت و پرداخت و سایر فعالیت‌های پولی و مالی را سامان دهد. اما در نهایت می‌بینیم که ماجرا به این‌که درآمدها و هزینه‌ها را زیر کدام سرفصل ثبت کنیم که به مذاق ممیز مالیاتی خوش‌تر آید، محدود می‌شود (در بهترین حالت، این سوال هم افزوده می‌شود که: راستی به نظر شما از کدام نرم افزار حسابداری استفاده کنیم؟)

از این حوزه که بگذریم، به سایر حوزه‌های مشاوره مدیریت می‌رسیم که ویژگی‌های جالب‌تر و چالش‌های عمیق‌تری دارند.

بسیاری از مدیران، معتقد نیستند که در درک و تحلیل سیستم‌ها و مسائل سازمانی ضعف یا مشکل دارند. بنابراین کارکردهای دیگری برای مشاوره مدیریت ایجاد می‌شود:

مشاور به عنوان ابزار مدیریت تعارض

به عنوان مثال، مدیر از مشاور برای مدیریت تعارض در درون سازمان استفاده می‌کند. به این صورت که مثلاً دلش می‌خواهد چند نفر از کارکنان را اخراج (به قول معروف: تعدیل) کند و حس می‌کند که مناسب نیست این کار را خودش انجام دهد. یک مشاور در زمینه‌ی منابع انسانی می‌گیرد و از او می‌خواهد که فرایند و مکانیزم‌هایی را برای ارزیابی کارکنان تعریف کند. خروجی هم در ابتدا یا میانه‌ی راه به مشاور گفته می‌شود: مهم است که «تو» به حذف این چند نفر رای بدهی تا هم آن‌ها از من دلخور نشوند و هم دیگرانی که می‌مانند، حس بدی به من نداشته باشند.

این شکل از مشاوره، جذابیت‌های خاص خودش را دارد. از جمله این‌که مدیر در مقابل کارکنان، ارج و قدر بسیاری برای مشاور قائل می‌شود و با او مانند یک نابغه‌ی مدیریتی برخورد می‌کند. چون باید بعداً که کارکنان برای اعتراض نزد او می‌روند، بگوید که خانم یا آقای فلانی، از بزرگان این حوزه هستند و من – با وجودی که با تصمیم ایشان مخالفم – نمی‌توانم قضاوت‌شان را زیر سوال ببرم.

البته این شکل از مشاوره، صرفاً به ایفای نقش رابط میان مدیر و کارکنان محدود نیست. برخی مشاوران هم – آگاهانه یا ناآگاهانه – همین نقش مدیریت تعارض را بین مدیرعامل و هیأت مدیره برعهده می‌گیرند.

برونسپاری فعالیت‌های اجرایی و عملیاتی به مشاور

این هم شکل دیگری از فعالیت‌هایی است که گاهی اوقات، عنوان مشاوره به آن‌ها اطلاق می‌شود.

مدیری که فرصت یا حوصله‌ی مصاحبه با ۳۰ نفر را ندارد، مصاحبه استخدامی را به یک “مشاور منابع انسانی” واگذار می‌کند و از او می‌خواهد که با مصاحبه‌ی مفصل و مبسوط، چهار نفر را انتخاب و به مدیر معرفی کند. مشاور هم بسته به موقعیت شغلی و نیازهای آن، انواع ابزارها و تست‌ها (از MBTI تا BIG-5 و از ایفای نقش تا بازی‌های مدیریتی) را به کار می‌گیرد و در نهایت، چهار نفر را معرفی می‌کند. حالا مدیر با این چهار نفر حرف می‌زند و یکی را برمی‌گزیند.

مشاور مالی و حسابرسی که مجبور می‌شود خودش به اداره مالیات مراجعه کند، مشاور استقرار سیستم مدیریت کیفیت که باید خودش تمام فرم‌ها را طراحی و اجرا و حتی پُر کند و زونکن‌ها را پیش از حضور ممیز در مکان مناسب قرار دهد، نمونه‌های دیگری از این جنس فعالیت هستند.

نمی‌خواهم بگویم این کار بد یا نامناسب است. اما انجام پروژه های عملیاتی سازمانی در قالب یک متخصص فریلنسر، ارتباط چندانی با مشاوره (به معنایی که معمولاً از این واژه در ذهن متبادر می‌شود) ندارد.

مشاور به عنوان “زبانِ مدرنِ مدیر”

در این کاربرد، مدیر می‌خواهد فعالیت‌هایی را در سازمان انجام دهد. خودش هم دقیقاً می‌داند می‌خواهد چه‌ کارهایی بکند. اما ترجیح می‌دهد زبانِ به‌روزتری را به‌کار بگیرد. چند سال پیش دوستی من را صدا کرد و برگه‌ای کاغذ به من داد که بالای آن نوشته بود: «گوساله‌. تا حالا هر غلطی کردی بس است. از ماه دیگر به این خراب‌شده نیا.»

بعد از من خواست که همین متن را در قالب سیصد تا پانصد کلمه‌ی «شیک» و «مدیرپسند» بنویسم. طوری که آن کارمند، نامه را به هر کس نشان داد، بگویند چه مدیر فهمیده‌ای داری و تو چقدر نفهم بودی که اخراجت کردند.

البته این نقش برای مشاور، به تدریج در حال کمرنگ شدن است. با توجه به گسترش بنگاه‌های مدرک فروشی که به تولید انبوهِ MBA خوانده‌ها و DBA‌خوانده‌ها مشغولند، اکثر مدیرانی که قبلاً عصرهای خود را به استخر و سونا می‌گذراندند، کمی هم سر کلاس‌های رهبری و تحول سازمانی نشسته‌اند و خودشان می‌توانند «نامه های گوساله‌ای» را به زبانی شیوا و دوست‌داشتنی و محکمه‌پسند، ترجمه کنند.

مشاور برای تولید مستندات

این شکل از مشاوره، به نوعی با برخی از مواردی که بالاتر گفتم، هم‌پوشانی دارد. مثلاً شرکتی پس از مذاکره برای عقد قرارداد نمایندگی با یک شرکت، به نتیجه می‌رسد که باید یک برنامه بازاریابی و یک برنامه‌ی توسعه‌ی میان‌مدت و بلندمدت ارائه کند.

ممکن است برای این شرکت، چندان مهم نباشد که فعلاً چه برنامه‌ای می‌نویسد، بلکه فقط می‌خواهد برنامه‌ای تحویل دهد و از این مرحله عبور کند (سبکِ رایج و نادرست میان بسیاری از شرکت‌های ما). یک مشاور می‌آورند و می‌گویند مستنداتی محکم و قابل استناد (!) تهیه کن تا برای فلان شرکت بنویسم و قرارداد خود را منعقد کنیم. بعداً به تدریج، یک برنامه‌ی واقعی و کاربردی تهیه و تدوین می‌کنیم.

این شیوه‌ی تولید مستندات، شکل‌های متنوعی دارد. گاهی اوقات پروژه‌ی تغییر و بهینه‌سازی ساختار سازمانی،‌ در نهایت به ترسیم یک چارتِ سازمانیِ آبرومند و نصب آن بر روی دیوار منتهی می‌شود (اگر قرار شود مشاور کار پرینت و پرس کردن را هم انجام دهد که با چالش برونسپاری در قالب مشاوره هم روبرو هستیم).

به همه‌ی چالش‌هایی که در بالا مطرح کردم، این را هم اضافه کنید که این روزها کافی است چشم‌بسته دست‌تان را دراز کنید تا گلوی چند مشاور مدیریت به چنگ‌تان بیاید. ما در عین خلاء جدی در زمینه‌ی خدمات حرفه‌ای مشاوره در کشور، هم‌زمان با چالش مازادِ عرضه‌ی مشاوران هم دست و پنجه نرم می‌کنیم (منظورم از مشاور در این‌جا، هر کسی است که خود را مشاور می‌نامد و نه بیشتر).

اگر بخواهم از ادبیات استراتژی اقیانوس آبی استفاده کنم – چنان‌که قبلاً گفته‌ام – شاید بتوان گفت که ما در صنعت مشاوره‌، نه با اقیانوسی قرمز و خونین که با یک برکه (یا باتلاق) خونین روبرو هستیم.

از این چالش‌ها چه نتیجه‌ای می‌گیریم؟

من در این‌جا صرفاً به چند مورد معدود اکتفا کردم و می‌دانم که اغلب خوانندگان این متن، تجربه‌ها و نمونه‌های بیشتری در ذهن دارند.

اما حرفم این نیست که فعالیت در زمینه‌ی طراحی و تحلیل سیستم‌ها و کمک در حل مسائل سازمانی الزاماً فعالیتی بی‌سرانجام و ناموفق است. اگر نظر من را بخواهید، فکر می‌کنم در اغلب موارد، از اشباع شدن یک بازار نمی‌شود نتیجه گرفت که دیگر جای کار وجود ندارد (تلاش من برای توسعه متمم در شرایطی که بازار محتوای آموزشی را عموماً اشباع شده فرض می‌کنند، تأیید عملی این باور است)، اما حرفم این است که اشباع بازار در این حوزه، تلاشی مضاعف را برای ایجاد تمایز و تثبیت در بازار می‌طلبد.

اگر چنین نکنیم، به جای قرار گرفتن در مسیر آن مشاوره‌های ساعتی چند میلیون تومان – که رویای بسیاری از مشاوران است – به احتمال بسیار بالا به کارمند ارزان پاره‌وقت با فعالیت پراکنده برای شرکت‌های مختلف تبدیل خواهیم شد.

پی‌نوشت یک: این مطلب ادامه دارد و فعلاً در حد فرصت کوتاهی که بین کارها پیش آمد، مقدمه‌ی آن را نوشتم.

پی نوشت دو: نکاتی که تا این‌جا نوشتم، با این فرض بود که بسیاری از ما وقتی از تغییر مسیر شغلی به مشاوره فکر می‌کنیم، نخستین گزینه‌مان مشاوره‌ی فردی و فریلنس است. در ادامه درباره‌ی همکاری با بنگاه‌های مشاوره (به اصطلاح Consulting Firms) هم چیزهایی می‌نویسم.

پی نوشت سه: ما سنتی داریم که من معمولاً در دومین روز بهمن، به عنوان سالروز آغاز فعالیت متمم، مطلبی در روزنوشته می‌نویسم. امروز هم این مطلب را در نخستین فرصت (احتمالاً شب) خواهم نوشت. این را از این جهت گفتم که زیر این مطلب، کامنت‌های مربوط به آن مطلب را نگذاریم 😉

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

چگونه به قدرت فکر کردن مستقل دست پیدا کنیم؟

پیش نوشت یک: آن‌چه در این مطلب می‌خوانید، بیش از آن‌که پاسخی برای سوال بالا باشد، ارائه‌ی برخی توضیحات و باورهای شخصی در کنارِ تأکیدی بر اهمیتِ صورت مسئله است. بنابراین، لطفاً انتظار پاسخ مفید یا قانع‌کننده نداشته باشید.

پیش‌نوشت دو: صورت این سوال را به شکل‌های مختلفی می‌توان مطرح کرد. اما شاید شیوه‌ای که احسان بیرانوند (زیر مطلب اصالت و برند شخصی) انتخاب کرده، نقطه‌ی شروع مناسبی باشد:

چطور از متفکری که کتابش رو میخونم یا به طور کلی از هر کس که چیزی یاد میگیرم، قدرت فکر کردن مستقل رو از دست ندم؟
چون گاهی خودم رو در وضعیتی میبینم که تبدیل به ماشین بازگو کننده کتابها شدم.

صاحب‌نظر بودن

هم‌چنان‌که پیش از این نیز گفته‌ام، گمان می‌کنم بهترین تعبیر برای این دغدغه و چنین دغدغه‌هایی، صاحب‌نظر بودن است. هر کسی که نظری می‌دهد، الزاماً صاحب‌نظر نیست و این نکته را در این دوران، که شبکه های اجتماعی و ابزارهای دیجیتال، حق اظهارنظر را برای ‌نظردار و بی‌نظر به یک‌اندازه قائل هستند، باید جدی‌تر بگیریم.

برای صاحب‌نظر بودن می‌توان ویژگی‌های مختلفی فهرست کرد. از جمله این‌که:

  • صاحب‌نظر رأی مستقل دارد. رأی مستقل الزاماً به معنای مخالفت با رأیِ غالب یا رأی صاحب‌نظران دیگر نیست. بلکه به این معناست که دیگران، در بررسی آراء اهلِ فکر و نظر، رأی او را هم می‌شمارند و دیدگاهش، در ارزیابی وزن اردوگاه‌های فکری مختلف، لحاظ می‌شود.
  • صاحب‌نظر بر اساس تلاش و اجتهاد فردی به یک نظر رسیده است. بنابراین طبیعی است که ممکن است با تلاش و جهد بیشتر، دیدگاهش تغییر کند. از طرفی انتظار می‌رود چون با تلاش و کوشش به ایده‌ای رسیده، دیدگاهش به سرعت و بدون علت مشخص، تغییر نکند.
  • صاحب‌نظر در پی تحمیل نظر خود نیست؛ بلکه به تبیین نظر خود می‌پردازد. چون معتقد است که دیدگاهش منطقی است و اگر آن را شرح دهد، می‌تواند دیگران را با خود همراه کند و اگر هم کسی با او همراه نشد، قاعدتاً به بازی مجادله و مناظره روی نمی‌آورد. برخلاف سیاستمداران که نظر خود را اگر به زبان نشد، به شمشیر تحمیل می‌کنند و اگر به آموزش نتوانستند حرف‌هایشان را بقبولانند، به «زایش» رو می‌‌آورند و از هم‌فکرهایشان می‌خواهند که بزایند و به این گونه، بر تعداد همفکران خود بیفزایند. تا اگر روزگارِ پیکارِ نظرها فرا رسید، فزونیِ رأس‌ها راه‌ را بر قدرت مغزها ببندد و آن‌ها را پیروز کند.

ذهن تهی، به سرعت از هر ایده و فکری رنگ می‌گیرد

نخستین نکته‌ای که در زمینه‌ی صاحب‌نظر بودن می‌توان گفت، این است که زیاد آموختن و زیاد دانستن، شرط ضروری (و البته ناکافی) برای صاحب‌نظر شدن است. ذهنی که از آموخته‌ها و دانسته‌ها تهی است، مانند حجم کمی آب در لیوانی کوچک است که با غلتیدن یک قطره جوهر در آن، رنگ جوهر را به خود می‌گیرد. یا شاید مانند غاری که کوچک‌ترین صدایی را که شنیده، بارها و بارها منعکس می‌کند.

در چنین وضعیتی، حرف ما معمولاً به انعکاس آخرین خوانده‌ها و شنیده‌ها محدود می‌شود.

اما برای بیشتر و بهتر خواندن هم، باید اصول و چارچوبی تعیین کنیم. چرا که تلنبار کردن و انباشتن نظرهای دیگران در ذهن، الزاماً از ما یک صاحب‌نظر نمی‌سازد.

آن‌چه در ادامه می‌گویم، صرفاً چند پیشنهاد است که به گمان من، می‌تواند خواندن و آموختن ما را اثربخش‌تر کند.

حرف‌ها و آراء هم‌فکران را تعقیب کنیم

بسیار پیش می‌آید که ما مجذوب یک فرد و شیوه‌ی اندیشیدن او می‌شویم. بنابراین، او را تعقیب می‌کنیم و گفته‌ها و نوشته‌ها و مصاحبه‌ها و هر آن‌چه را که از او به دست می‌آوریم، هضم و جذب می‌کنیم.

چنین کاری، هم‌چنان که در هنر شاگردی کردن اشاره کرده‌ام، مفید و حتی ضروری است؛ اما برای مدت مشخص و محدود.

حرفم این نیست که هر کس را بعد از مدتی کنار بگذاریم و دور بیندازیم و به سراغ دیگری برویم. این شیوه‌‌ی جستجوی مراد و مردود کردن او پس از چند مدت، شیوه‌ی فرقه‌بازها و فرقه‌سازهاست؛ نه جستجوگران علم.

حرفم این است که دیگرانی را هم بیابیم که از نظر فکر و رأی، نگاهشان نزدیک به فرد مورد نظرمان باشد و آرا و دیدگاه‌های آن‌ها را هم بخوانیم و بررسی کنیم و بیاموزیم.

این کار به گمانم حداقل دو خاصیت دارد:

  • نخست این‌که روایت‌های مختلف از یک ایده را می‌خوانیم و می‌شنویم و تفاوت‌ها و اختلاف‌نظرهای جزئی را می‌بینیم. پس دیگر آن ایده را مطلق و قطعی فرض نمی‌کنیم.
  • از سوی دیگر، استدلال‌ها و توصیف‌ها و توجیه‌های متعددی را در دفاع از یک ایده می‌بینیم. پس ذهن ما فرصت می‌کند آن‌ها را با هم ترکیب کند و تصویری کامل‌تر از یک الگوی فکری بسازد.

ممکن است با خود بگویید بهتر نیست هر گاه ایده‌ای را می‌بینیم به سراغ مخالفان آن ایده هم برویم و حرف‌های آن‌ها را هم بشنویم؟

چنین کاری قطعاً مفید است و نمی‌توان در اهمیت آن تردید کرد. اما حرف من این است که ابتدا، حرف‌های یک جبهه را به خوبی بشنویم و درک کنیم. سپس به سراغ جبهه‌های فکری دیگر برویم.

شاید شما هم گرفتار چنین وضعیتی شده باشید که پای حرف فرد الف می‌نشینید و می‌بینید درست می‌گوید.

بعد پای حرف ب (در نقد فرد الف) می‌نشینید و می‌بینید او هم درست می‌گوید.

دوباره به سراغ الف می‌روید و او هم نقدهایی بر حرف ب دارد و اتفاقاً این‌ها هم درست به نظر می‌رسد.

هر وقت گرفتار این نوسان آونگی شدیم، باید به خاطر داشته باشیم که ما بین دو دیدگاه گرفتار نیستیم، ما بین دو فرد گیر کرده‌ایم.

اگر پس از آشنایی با الف، به سراغ دیگر صاحب‌نظران نزدیک به او (نه پیروانش؛ صاحب‌نظران دیگر) برویم، تصویر کامل‌تری از دیدگاه‌ آنان در ذهن ما شکل می‌گیرد.

سپس به همین شیوه، می‌توانیم فرد ب و صاحب‌نظران نزدیک به او را نیز پیگیری کنیم و در نهایت، با دو دیدگاه (نه دو فرد) روبرو هستیم و راحت‌تر می‌توانیم راه خود را از میان آن دو یا در میانه‌ی آن دو انتخاب کنیم.

یک لایه عقب‌تر برویم

کمتر حرف و ایده‌ای را می‌توان روی این کره‌ی خاکی یافت، که بی‌ریشه و بدون سابقه باشد. هر دانشمند و نویسنده و متفکر و صاحب‌نظری را که ببینید، از افراد دیگری تأثیر پذیرفته و البته خود نیز، چیزهای تازه‌ای را بر آموخته‌هایش افزوده، یا آموخته‌های پیشینیان را به شیوه‌ای تازه ترکیب کرده است.

یکی از بهترین کارهایی که می‌توانیم انجام دهیم این است که وقتی از ایده‌ها و افکار و تحلیل‌های یک متفکر لذت می‌بریم، جستجو کنیم و ببینیم از چه کسانی تأثیر پذیرفته است.

متفکر، اگر واقعاً اهل فکر و تفکر باشد، بارها و بارها در صحبت‌های خود، سرنخ‌های کافی را می‌دهد و مشخص می‌کند که سرچشمه‌ی دیدگاه‌هایش کجاست و از کجاها نشأت گرفته است. در دنیای علم و فکر، هیچ‌کس نه ادعای وحی دارد و نه معتقد است که آتش را نخستین بار، پرومته‌ای از آسمان به او هدیه کرده است. مشعلی است که هر کس از دست دیگران می‌گیرد و خود بر شعله‌اش می‌افزاید و در اختیار افرادی دیگر نیز قرار می‌دهد.

به گمانم با قاطعیت می‌توان گفت اگر کسی را دیدید که هیچ نامی از دیگران نمی‌برد و چنان صحبت می‌کرد که انگار حرف‌ها و نوشته‌هایش، همه از ذهن خودش سرچشمه گرفته‌اند، بهتر است فرض را بر این بگذارید که با یک دزد فریبکار طرف هستید تا یک فرد صاحب‌نظر.

این عقب رفتن‌ها و جستجوی سرمنشاء‌ها، یادگیری ما را عمیق‌تر کرده و نیز ما را از کیشِ شخص‌پرستی ایمن می‌کند. اشخاص وقتی برای ما بزرگ و مطلق می‌شوند، که خودشان را سرچشمه فرض می‌کنیم. اما وقتی به خاطر داشته باشیم که هیچ کس، سرچشمه نیست و هر کس، صرفاً نقشی کوچک در توسعه‌ی راه علم دارد و سنگی ناچیز در مسیر طولانی و سنگفرش شده‌ی علم است، احترام متفاوتی برای افراد قائل می‌شویم: احترام از سر زحمتی که می‌کشند، نه به علت حقیقت و اصالت هر آن‌چه می‌گویند.

به مصداق‌هایی که شنیده‌ایم، محدود نشویم

قاعدتاً اغلب وقتی حرفی را از صاحب‌نظری می‌شنویم، او مصداق‌هایی را هم برای حرف خود ارائه می‌کند. یک روش نادرست این است که ما هم، در آموختن آن حرف‌ها، دقیقاً همان مصداق‌ها را بیاموزیم و به‌خاطر بسپاریم و در نقل آن دیدگاه‌ها برای دیگران هم، همان مصداق‌ها و نمونه‌ها را – شاید با کمی آب و تاب بیشتر – نقل کنیم.

بکوشیم اگر حرف و ایده‌ای را پذیرفتیم، دنبال مصداق‌های جدیدی برای آن باشیم و آن را با مثال‌هایی متفاوت – آن‌ها که خود یافته‌ایم – به خاطر بسپاریم.

چه بهتر که هرگز به یک یا دو مصداق هم محدود نشویم. جستجوی مصداق‌های بیشتر، هم به ما در درک اصل مطلب کمک می‌کند، هم ما را به تدریج با محدودیت‌های یک دیدگاه آشنا خواهد ساخت.

به تعبیر پارادایمیِ توماس کوهن، مسیر توسعه‌ی پارادیم‌ها هم همین است. ایده‌ای مطرح می‌شود. مدام برای آن مثال پیدا می‌شود. نمونه‌‌ای پس از نمونه‌ی دیگر، آن ایده را تأیید می‌کند.

اما در این میان، گهگاه نمونه‌هایی هم می‌بینیم که از ایده و تفکری که ما آموخته‌ایم (و درست می‌پنداریم) تبعیت نمی‌کنند.

احتمالاً چند مورد اول را به عنوان استثنا کنار خواهیم گذاشت، اما به تدریج با افزایش موارد استثنا دنبال قاعده‌ای جدید می‌گردیم.

همه‌ی این مسیر، بر این پایه شکل می‌گیرد که در آموختن یک ایده و طرز فکر، خود را به همان مثال‌هایی که از روز اول آموخته‌ایم محدود نکنیم.

به بیان دیگر، فکر می‌کنم این روش مکانیکی، چندان اثربخش نیست که من ایده‌ی X را پیدا کنم و بیاموزم و بلافاصله ببینم X~ (نقیض X) را چه کسانی گفته‌اند.

منطقی‌تر است با ایده‌ی X جلو بروم، مصداق‌هایش را ببینم. نمونه‌ها و مصداق‌های تازه‌ برایش کشف کنم و وقتی موارد بسیاری پیدا شد که ایده‌ی X از شرح آن‌ها ناتوان بود، به سراغ جبهه‌ی فکری دیگر بروم و ببینم آن‌ها چه دیدگاه‌ها و توضیحاتی دارند.

با این روش، من میان دو فرد یا دو ایده گیر نمی‌کنم. بلکه خود صاحبِ سوال می‌شوم و از ایده‌پردازان و متفکران هم، انتظار خواهم داشت که سوالات من را پاسخ دهند.

شاید بتوان گفت، سوال داشتن نخستین گامِ صاحب‌نظر شدن است و شاید، اگر آموزش ما اغلب صاحب‌نظر نمی‌سازد، چون کمتر سوال ایجاد می‌کند و کمتر کسی با سوال به سراغش می‌رود. ما عادت کرده‌ایم که از ابتدا پاسخ‌ها را بیاموزیم و نظرها را حفظ کنیم.

روش، بیشتر از نتیجه اصالت دارد

پیشنهاد دیگرم این است که در بررسی آراء صاحب‌نظران، به روش تحلیل آن‌ها توجه کنیم.

این‌که با چه مفروضاتی شروع کرده‌اند. چه مسیری را طی کرده‌اند و چگونه به یک ساختار و مدل رسیده‌اند. بسیار پیش می‌آید که ما، وقتی دیدگاه‌ها و حرف‌های یک متفکر را پذیرفتنی، مطلوب و یا نزدیک به باورهای خود می‌بینیم، ترجیح می‌دهیم با دیده‌ی اغماض به روش او نگاه کنیم.

در حالی که روش اهمیت بسیار بالایی دارد. روش اگر درست و قدرتمند باشد، دیر یا زود، ما را به نتایج قابل اتکا هم می‌رساند. اما روش نادرست و ضعیف، حتی اگر به نتیجه‌ی مطلوب برسد، در بلندمدت ما را ضعیف و تهی‌دست نگه می‌دارد (این حرف من را می‌توانی مکمل حرف‌هایی در نظر بگیری که در باب انسان خداگونه نوشته‌ام و باید بنویسم. زیبا بودن صحبت‌ها و دوست‌داشتنی‌ بودن روایت یک حرف است، مسیر رسیدن به آن حرفی دیگر).

حساسیت به روش‌، نوعی یادگیریِ ماهی‌گیری به جای گرفتن ماهی نیز هست. اگر شیوه‌ی فکر کردن و تحلیل کردن و نتیجه‌گیری صاحب‌نظران را بیاموزیم، ممکن است با همان ابزار، خود به سراغ مسئله‌ها و دغدغه‌های دیگر برویم و دستاوردهای تازه‌ای هم کسب کنیم.

یادگیری، بندبازی بین یقین و تردید است

این حرف را پیش از هم به بیانی دیگر گفته‌ام.

بعضی از ما فکر می‌کنیم، تردید دائمی، نوعی ژست روشنفکرانه است. به همین علت، فکر می‌کنیم همیشه و همه جا، باید آماده‌ی شنیدن هر نوع حرف و صحبت و نظری باشیم.

عمر کوتاه‌تر از این است که به این شیوه، بخوانیم و بدانیم و بیاموزیم.

هر مرحله که در یادگیری جلوتر می‌رویم، برخی از نکات و دیدگاه‌ها، در ذهن‌مان قطعیت پیدا می‌کنند. یا لااقل دیدگاه‌های دیگر را آن‌قدر ضعیف می‌بینیم، که ترجیح می‌دهیم از وقت گذاشتن برای خواندن و شنیدن آن‌ها صرف‌نظر کنیم.

قطعیت، به معنای توقف یادگیری نیست. بلکه به این معناست که باید تردیدهای خود را در سطح بالاتری جستجو کنم. یعنی بپذیرم که تا این نقطه که آمده‌ام، راضی‌ام و نگاهی که دارم، مسائل هستی و محیط پیرامونی‌ام را تا حد خوبی شرح می‌دهد.

سپس در حدی که برای کشف واقعیت‌های تازه و استثناء‌های حل نشده لازم است، در بخشی از مفروضات خود تردید کنم.

به همین علت می‌گویم که یادگیری نوعی بندبازی بین یقین و تردید است.

فکر می‌کنم در این مسیر، به تدریج با هر گامی که برمی‌داریم، از گله فاصله می‌گیریم. در نخستین گام‌ها، به جمع‌های کوچک‌تر ملحق می‌شویم. آراء و نگاه‌مان با نگاه غالب اطرافیان، تفاوت پیدا می‌کند و البته هم‌فکران معدودی هم می‌یابیم که دنیا را نزدیک به ما و شبیه ما می‌بینند.

اما شاید بتوان حدس زد که در ادامه‌ی این مسیر، به نوعی یکتایی و فردیت می‌رسیم و نگاهی مختص خودمان پیدا می‌کنیم. در حدی که شاید هیچ‌کس را نیابیم که به کلی در همه‌ی جزئیات، هم‌نگاه و هم‌راه ما باشد.

بر اساس همین روایت است که فکر می‌کنم بتوان گفت مسیر صاحب‌نظر شدن، با جدایی از گله آغاز می‌شود و به تنهایی منتهی خواهد شد.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

درباره خدمت از ما | سامانه آنلاین درخواست خدمت

پیش‌نوشت:مطلبی که در ادامه می‌خوانید خطاب به حمید طهماسبی است. اگر چه ممکن است برای خوانندگان دیگر هم، به تصادف، نکته‌ای یا حرفی در آن یافته شود. حمید (که سایت شخصی‌اش را می‌توانید در این‌جا ببینید) از سال ۹۵ درگیر و دل‌مشغول کسب و کاری به نام خدمت از ما است که اگر بخواهید بیشتر با آن آشنا شوید جدا از سایت خدمت از ما می‌توانید تبریک به خدمت از ما و کار اصلی من در شرکت را هم بخوانید.

دغدغه‌ی حمید، تبدیل شدن به لیدر بازار است که به نظرم از لحاظ کلی، فقط یک گام از موفق شدن (آرزوی کارآفرینان) و رستگار شدن (آرزوی مومنان) شفاف‌تر است.

ریشه‌ی این نوشته، به کامنت‌ها و گفتگوهای من و حمید زیر یکی از مطالب من با عنوان درباره شکست استارت آپ‌ها بازمی‌گردد و در آن‌جا وقتی از حمید خواستم درباره‌ی لیدر شدن کمی شفاف‌تر بنویسد و بگوید که منظورش چیست، فایل زیر را ارائه کرد:

 فایل PDF درباره‌ی Market Leadership

آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ادامه‌ی این قصه است و مثل سایر نوشته‌های از این دست، آن را به تدریج تکمیل می‌کنم.

خدمت از ما - سامانه آنلاین درخواست خدمت - کسب و کار حمید طهماسبی

توصیف طولانی و تفصیلی صورت مسئله را جدی بگیریم

من در کامنتم با اشاره به بحث لطفاً طولانی‌تر حرف بزن پیشنهاد کرده بودم که صورت مسئله‌ی لیدر شدن را طولانی‌تر بنویسی. اما الان فایلی که می‌بینم مجموعه‌ای از چندین سوال کوتاه است. به نظرم به جای ده سوال کوتاه، اگر یکی از ده سوال را در پانصد یا هزار یا دو‌هزار کلمه بنویسیم، ماجرا بسیار فرق خواهد کرد.

طبیعی است پیشنهاد من برای طولانی‌نویسی، به منظور ارائه‌ی سوال به من یا فرد دیگری نیست. حتی اگر در خلوت خودمان هم بتوانیم سوال را طولانی بنویسیم، احتمال بیشتری دارد که بتوانیم پاسخ بهتری برای آن بیابیم.

منظورمان از لیدر شدن چیست؟

لیدر شدن در یک بازار می‌تواند مفاهیم بسیار متفاوتی داشته باشد که الزاماً نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را با هم خواست. موارد زیر تنها چند مصداق از لیدر شدن در یک مارکت هستند:

  • من می‌خواهم First-mover باشم و برخی یا بسیاری از اولین‌‌ها را من انجام داده باشم.
  • من می‌خواهم بیشترین سهم بازار را داشته باشم.
  • می‌خواهم بیشترین حجم فروش را داشته باشم.
  • می‌خواهم بیشترین سود را داشته باشم.
  • می‌خواهم بیشترین نرخ بازگشت سرمایه را داشته باشم.

مقایسه‌ی زوج‌های زیر نشان می‌دهد که موارد بالا الزاماً با هم محقق نمی‌شوند:

  • اینستاگرام در برابر Snapchat
  • گوگل در برابر یاهو
  • اندروید در برابر iOS
  • زیراکس در برابر اپل
  • اپل در برابر سامسونگ

پس منطقی به نظر می‌رسد که از خودمان بپرسیم: چرا می‌خواهم لیدر باشم؟ یا به بیان شفاف‌تر چه چیزی در لیدر بودن دیده‌ام که تصمیم گرفته‌ام لیدر باشم؟

یکی از گزینه‌هایی که در فایل پیوست فرستاده بودی، این بود که من به سراغ نیش مارکت (گوشه‌های خلوت و خاص بازار) می‌روم تا لیدر شوم.

من فکر می‌کنم کسی که به سراغ نیش مارکت می‌رود، با انگیزه‌ی لیدر شدن این استراتژی را انتخاب نمی‌کند. بلکه با توجه به منابعی که در اختیار دارد و با میل به گریز از رقابت‌های ناگزیر به سراغ نیش مارکت می‌رود. البته احتمال هم دارد در این‌جا لیدر بازار شود که به نظرم چنین جایگاهی ارزش چندانی ندارد. ضمن این‌که خدمت از ما قاعدتاً با Scope بسیار بزرگی که تعریف کرده، منطقاً نمی‌تواند به نیش مارکت فکر کند.

البته یک نوع استراتژی نیش مارکت برای کسب و کارهای درخواست خدمت وجود دارد و آن، ارائه‌ی خدمات محلی (Local) است. مثلاً خدمت از ما بگوید که من فقط به فلان شهر یا شهرک کوچک ساحلی در شمال کشور سرویس می‌دهم که می‌دانم مردم زیادی از شهرهای مختلف آن‌جا ویلا دارند و به علت ناآشنایی با بازار محلی، دسترسی به خدمات هم برایشان ساده نیست.

اما نوع طراحی خدمت از ما (و بسیاری از پلتفرم‌های آنلاین در این مقیاس) به نظرم رشد تهاجمی و گسترده است و بعید است استراتژی بومی برای چنین کسب و کارهایی گزینه‌ی مناسبی باشد. اصلاً اگر بود، چرا باید به سراغ طراحی چنین زیرساختی می‌رفتیم؟ هم‌چنین باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که Service Marketplace‌ها با امید حذف یا تضعیف خدمت‌دهنده‌های محلی وارد بازار می‌شوند و این فلسفه‌ی نگاه به بازار، در تعارض با نیش‌ مارکت‌های محلی است.

بنابراین به عنوان یک جمع‌بندی، من استراتژی نیش را برای کسب و کاری مثل خدمت از ما نمی‌فهمم و به فرض که با این استراتژی بتوان لیدر بازار شد، این لیدر بودن فقط به درد فخر فروشی در جلسه‌ی استارت‌آپی‌ها یا احیاناً جلسه‌ی خواستگاری خواهد خورد (بگویند آقای فلانی هستند. لیدر بازارِ …).

انتخاب یک سرویس خاص (مثلاً کارواش) هم به معنای استراتژی نیش نیست. چون این بازار اصلاً کوچک نیست و رقبای متعددی در آن فعال هستند. این‌که از ابتدا خودمان یک بازار فرضی بزرگ تعریف کنیم (ارائه‌ی همه‌ی خدمات به همه کس در همه جا) و بعد زیرمجموعه‌ای آن بازار فرضی را انتخاب کنیم (کارواش) به معنای انتخاب استراتژی نیش نیست. اگر خدمت از ما قرار بود فقط صفرشویی یا دیتیلینگ انجام دهد، می‌شد آن را مصداقی از استراتژی نیش دانست.

بهترین توصیف برای کسب و کار ما چیست؟

معمولاً هر کسب و کاری را می‌توان با عناوین مختلفی توصیف کرد. مثلاً آمازون می‌تواند خود را همه‌چیز فروشی، خرده‌فروش الکترونیکی، Marketplace و نیز پلتفرم بنامد. انتخاب توصیف مناسب را هم منطقاً باید بر اساس مفید بودن آن انجام داد.

خدمت از ما، روی کاغذ و بر اساس تعاریف دانشگاهی، می‌تواند شکلی از یک Marketplace فرض شود. چون به هر حال Multi-vendor است و همین‌ که از تأمین‌کنندگان مختلف با خدمات مشابه استفاده می‌کند، شکلی از مارکت‌پلیس به وجود آمده است.

اما قطعاً خدمت از ما را در شکل فعلی می‌توان ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین شکل Service Marketplace نامید. چون بسیاری از Feature‌های مارکت‌پلیس‌ها را ندارد. از جمله این‌که من نمی‌توانم تأمین‌کنندگان مختلف را ببینم و از میان‌شان انتخاب کنم. مکانیزم‌های مزایده و مناقصه (و حتی مقایسه) در‌ آن وجود ندارد و عملاً رقابت‌ میان vendor ها بر سر قیمت و کیفیت شکل نمی‌گیرد. مگر در حدی که بخواهند رضایت خدمت از ما را تأمین کنند و در لیست تأمین‌کنندگانش بمانند. در Marketplace تأمین‌کننده می‌کوشد رضایت مشتری را تأمین کند و مشتری رقابت Vendor‌ها با یکدیگر را به صورت شفاف یا نیمه‌شفاف می‌بیند.

در واقع، Marketplace سهم زیادی از مسئولیت کیفیت را بر عهده‌ی تأمین‌کننده می‌گذارد و در خدمت‌ از ما، بخش غالبِ بار بر دوش خودِ مجموعه‌ی خدمت از ماست.

فکر می‌کنم همان عنوان سامانه‌ی درخواست خدمت توصیف مناسب‌تری برای این کار است. صنعتی که آچاره و پلاک و سرویز و دیگران هم، در کنار خدمت از ما جزو بازیگرانش محسوب می‌شوند.

ممکن است بگوییم آیا نام‌گذاری واقعاً مهم است؟ به نظر من هست.

ما با تعریف حوزه‌ی کسب و کار خود، رقبایمان را مشخص کرده و نیز بستر انتخاب استراتژی را نیز تعیین می‌کنیم. ضمن این‌که الگوهای توسعه و رشد هم، از صنعتی به صنعت دیگر فرق می‌کند و یک نام‌گذاری ساده، گاه صنعت ما را تغییر می‌دهد.

شاید من اگر بودم، کسب و کارم را از جنس Solution Provider در نظر می‌گرفتم که ادعایش، بیش از این‌که روی مکانیزم بازار برای جفت‌کردن عرضه و تقاضا متمرکز شود، بر روی تنوع و گستردگی سبد خدمات قرار می‌گرفت.

چالش یادآوری برند و بازشناسی برند

یکی از چالش‌های جدی کسب و کارهای خدماتی از این دست، یادآوری برند است.

ترجیح می‌دهم در این‌جا از آچاره مثال بزنم. آچاره اخیراً اعلام کرده که در کنار کارواش و خدمات دیگر، نگهداری از حیوانات خانگی و خدمات آن‌ها را هم انجام می‌دهد. طبیعی است من با یک بار دیدن این تبلیغ، در خاطرم می‌ماند که آچاره در حوزه‌ی حیوانات خانگی هم فعال است (بازشناسی برند).

اما چرا آن‌ها انتظار دارند وقتی می‌خواهم حیوان خانگی‌ام را واکسن بزنم یا پانسیون کنم، به جای دامپزشک نزدیک خانه‌ام، پانسیون و هتل‌های تخصصی و نیز کلینیک‌های دامپزشکی، به عنوان اولین گزینه یاد آچاره بیفتم؟ (چالش یادآوری برند).

کسب و کارهایی از این جنس، یا باید با سرمایه‌گذاری چند ده میلیاردی (و نه کمتر) برند خود را آن‌قدر جا بیندازند که من هم‌زمان با دیدن سگم در خانه و لوله‌ی آبم در دستشویی و خاک روی ماشین، به یادشان بیفتم. اتفاقی که ساده نیست و اگر هم به چنین دستاوردی دست پیدا کنند، معلوم نیست بتوانند در این مقیاس سودده باشند.

چند ده میلیاردی را به تجربه و با شناخت از بازار می‌گویم. به نظرم اگر کسی می‌خواهد سه چهار میلیارد برای تبلیغ این سیستم هزینه کند، نکند بهتر است.

راهکار دیگر همان چیزی است که اکثر مجموعه‌های خدماتی آنلاین فعلی، به سراغش رفته‌اند. یعنی ده یا بیست یا پنجاه خدمت را ادعا می‌کنند، اما روی یک یا دو خدمت متمرکز می‌شوند. این کار هم به نظرم سلیقه‌ای است. اما نمی‌توانم بفهمم ادعای آن خدمت‌ها، چه کارکردی دارد.

اگر عدد کوچک‌تری هزینه کنند و تمام توان تبلیغاتی و توسعه و سرمایه‌گذاری خود را روی همان یک یا دو خدمت متمرکز کنند، به سادگی می‌توانند جایگاه تثبیت‌شده‌ای در بازار به دست بیاورند.

شاخص Engagement و درگیر شدن مشتری

بر اساس این‌که مفروضات بالا را بپذیریم یا نپذیریم، شاخص‌های موفقیت کسب و کار یا به قول تو KPI تغییر خواهد کرد.

اگر تو می‌خواهی ۵۰ خدمت را کاور کنی و مثلاً ۵۰۰۰۰ هزار مشتری فقط از کارواش استفاده کنند و هیچ‌ یک از آن‌ها از سایر خدمات استفاده نکند، حتی اگر سود سنگین و بزرگ به دست بیاوری، باخته‌ای. چون تو یک کارواش آنلاین شده‌ای و نه پلتفرم ارائه‌ی خدمات.

در مقابل، اگر رقیبی باشد و فقط یک مشتری پیدا کند و آن مشتری، یک بار برای نظافت ماشین و بار دیگر برای نظافت خانه سفارش بدهد، او از تو موفق‌تر بوده چون توانسته سبد خدمات خود را به مشتری بفروشد.

ممکن است بگویی این مقایسه اصلاً منطقی نیست و به هر حال، همه می‌دانیم که کسب و کار اول، پولساز‌تر بوده است.

اگر حرفت این باشد، پس لیدر بازار بودن را بر اساس سود می‌سنجی و نه سایر معیارهای بالا.

شاید اگر من قصد داشتم سبد خدمات یا Total Service Solution عرضه کنم، مهم‌ترین KPI را شاخص Cross-sell می‌گذاشتم و دائماً چک می‌کردم که:

چند درصد از سفارش‌هایی که مجموعاً در ماه دریافت می‌کنم، از کسانی است که قبلاً یکی دیگر از خدمات من را استفاده کرده‌اند؟

طبیعی است بحث‌های وفاداری مشتری و CRM و گیمیفیکیشن و سایر ابزارها و تکنیک‌های مشابه، می‌توانند به بهبود این شاخص کمک کنند.

اما مسئله این‌جاست که بهبود این شاخص، با سرمایه‌گذاری حاصل نمی‌شود و نیازمند فرایندسازی است. به عبارتی، Cross-sell بیشتر به صورت ارگانیک رشد می‌کند. بر خلاف فروش مستقل یک خدمت مشخص، که می‌تواند با تبلیغ و اطلاع‌رسانی به سرعت رشد کند.

کسب و کار خود را چگونه تعریف می‌کنیم؟

کمی بالاتر توضیح دادم که شاید Service Marketplace، تعریف خوبی از کسب و کار خدمت از ما نباشه و بشه با تعریف‌های دیگه، به نتیجه‌ی بهتری رسید. چند خطی که در ادامه می‌نویسم در توضیح اون حرف هست.

فکر می‌کنم وقتی از Leader شدن و پیشتاز بودن در بازار حرف می‌زنیم، یکی از نکات مهم این است که بازار خود را چگونه تعریف می‌کنیم. تئودور لویت (که مقاله‌ی نزدیک بینی بازاریابی او در متمم مورد بحث قرار گرفته) جمله‌ای داره که بارها تکرار می‌کنه و با وجود ساده بودن، به نظرم ارزش داره که بهش توجه ویژه داشته باشیم (نقل به مضمون):  وقتی از رقابت حرف می‌زنیم، اول باید ببینیم که کسب و کار و صنعت خود را چگونه تعریف می‌کنیم. چون کوچک‌ترین تغییری در تعریف، می‌تواند به کلی رقیبان ما را تغییر دهد.

یکی از ساده‌ترین دسته‌بندی‌هایی که معمولاً به ذهن می‌رسد، دسته‌بندی موضوعی است. این‌که رقیبان خود را کسانی ببینیم که موضوع فعالیت‌شان با ما مشابه است. نموداری که ECMonitor از کسب و کارهای خدمات خودرو و منزل ترسیم کرده، نمونه‌ای از نگاهِ موضوعی در دسته‌بندی بازار است:

دسته بندی کسب و کارهای خدمات منزل و خودرو

تنظیم چنین نمودارهایی بسیار مفید است. اما مهم است هنگام تنظیم و نیز استفاده از آن‌ها، به مفروضاتی که در ذهن‌مان شکل گرفته یا به ذهن‌مان القا می‌شود توجه داشته باشیم.

مثلاً در نمودار طبقه‌بندی موضوعی کسب و کارها، بلافاصله رقیبان هر کسب و کاری بر اساس موضوع مشخص می‌شوند. اما آیا موضوع، بهتری شیوه‌ی دسته‌بندی و تعریف کسب و کارهاست؟

نمی‌خواهم بگویم دسته‌بندی‌ها بهتر و بدتر دارند. بلکه حرفم این است که با دسته‌بندی‌های متفاوت، می‌توانیم از زوایای مختلفی به کسب و کار نگاه کنیم و احتمالاً کنار هم قرار دادن این نگاه‌های متفاوت، ما را در تعریف و تدوین استراتژی و انتخاب الگوهای بازاریابی قوی‌تر خواهد کرد.

من در این‌جا یکی از ده‌ها دسته‌بندی قابل تصور دیگر را پیشنهاد می‌کنم:

دسته بندی سرویس های درخواست خدمت

قبل از ادامه‌ی بحث، لازمه توضیح بدم که این شکل تقسیم‌بندی و اسم‌هایی که انتخاب کردم، کاملاً سلیقه‌ای و متناسب با نیاز این بحثه. ممکنه بعداً اگر فکر کنیم، تقسیم‌بندی‌های بهتر یا نام‌گذاری‌های مناسب‌تری پیدا بشه.

حالا اجازه بدید دو بعدی رو که برای این نمودار انتخاب کردم، توضیح بدم:

تنوع (Diversity) که به عنوان محور عمودی انتخاب کردم، نیاز به توضیح نداره. تنوع خدمات که کم باشه، کسب و کار در سمت پایین نمودار جا می‌گیره و وقتی تنوع زیاد باشه، کسب و کار به سمت بالای نمودار حرکت می‌کنه.

به نظرم کسب و کار علی کریمی (باراست) در نیمه‌ی پایین نمودار قرار می‌گیره و در مقابل، کسب و کار حمید (خدمت از ما) در بالای نمودار قرار می‌گیره (حداقل در حال حاضر).

یکپارچگی (Integration) که به عنوان محور افقی انتخاب کردم، به این اشاره داره که چقدر خدماتی که ما ارائه می‌دیم، از نظر زیرساخت و فرایندهای داخلی کسب و کار به یکدیگر متصل هستند.

طبیعتاً این‌ها طیف هستند و نمیشه به صورت صفر و یک درباره‌شون حرف زد. اما شاید مثال‌های زیر به توصیف یک‌پارچگی کمک کنه:

  • اگر من از سرویس کارواش استفاده کنم و ناراضی باشم و شرکت بخواد پول من رو پس بده، می‌تونم اون رو خرج نظافت خونه بکنم؟ یا به عنوان اعتبار باقی می‌مونه برای کارواش‌های بعدی؟
  • اگر من از سرویس لوله‌کشی منزل استفاده کنم، آیا امتیازی (از جنس تسریع، یا تخفیف یا هر جنس دیگر) به من تعلق می‌گیره که بعداً در زمینه‌ی متفاوتی مثلاً کارواش ازش استفاده کنم؟
  • آیا کسی که قبلاً ده بار از نظافت منزل استفاده کرده و کسی که دو بار از این سرویس استفاده کرده، وقتی هر دو می‌خوان از سرویس نگهداری حیوانات خانگی استفاده کنن، کاملاً در یک جایگاه هستند؟‌ یا تفاوتی بین‌شون قائل می‌شیم؟

از این جنس سوال، به سادگی میشه ده‌ها مورد دیگه نوشت.

حرف من اینه که اگر تنوع زیاد باشه اما یکپارچگی نباشه، ما یه چیزی شبیه خدمتزار داریم. این شیوه بد نیست. اما چون هم‌گرایی استراتژیک در داخل کسب و کار وجود نداره، رقیبانی که یکپارچه‌تر باشند یا سرمایه‌ی بیشتری داشته باشند یا تخصصی‌تر کار کنند، می‌تونن بخشی از کیک کسب و کار ما رو برای خودشون ببرن و بعد از مدتی، ممکنه چیز زیادی سر سفره‌ی ما باقی نمونه.

مثلاً اسنپ فود، الان تا حدی یکپارچگی ایجاد کرده. همین مسئله باعث می‌شه ما حتی گاهی، با وجودی که رستورانی با کیفیت غذای بهتر وجود داره، هم‌چنان به خاطر این‌که در اسنپ‌فود حضور نداره، رغبت کمتری به سفارش از اون داشته باشیم.

اون بحث Total Solution که مطرح کردم، این‌جا مهم میشه. الان از نگاه من، خدمت از ما در بخش خدمت‌زار قرار داره.

قاعدتاً حمید قصد نداره به سمت تک‌خدمتی حرکت کنه. پس یا باید با محدودتر کردن سبد خدمات، به سمت خدمات تخصصی حرکت کنه یا با یکپارچگی بیشتر، به سمت خدمات جامع (Total Solution).

اگر به سمت خدمات جامع حرکت می‌کنیم، دیگه ادعامون این نیست که همه‌ی پیشنهادهای ممکن رو می‌خوایم به مخاطب بدیم. حتی ادعامون این نیست که قراره ارزون‌تر خدمات رو بدیم.

ادعامون این‌که همه‌ی پکیج خدمات رو با هم ارائه می‌دیم. مزیت‌مون برای مشتری، اینه که همیشه و برای هر نوع خدمات به یک مرکز واحد مراجعه می‌کنه.

این توضیحی که می‌دم کاملاً فرضی هست و الزاماً عملی نیست. اما می‌تونه توضیح بده که یکپارچگی در حالت حدی، چه معنایی پیدا می‌کنه.

ممکنه من همون‌طور که شارژ می‌دم برای آپارتمانم تا مشاعات و مسائل عمومی ساختمون مدیریت بشه، شارژ ماهانه به یک کسب و کار بدم که مسائل داخلی خونه‌ی من رو از نظافت تا لوله‌کشی و سیم‌کشی مدیریت کنه. در این‌جا من انتظارم این نیست که با انواع Vendor‌ها درگیر بشم یا کسی به من تضمین بده که بین تأمین‌کننده‌ها، حتماً سراغ بهترین یا ارزون‌ترین رفته.

من این تضمین رو می‌خوام که با یه نفر (یا یک اپلیکیشن یا یک بیزینس) طرف باشم.

باز هم تأکید می‌کنم که منظورم این نیست که چنین ایده‌ای الزاماً عملی هست و خیلی حالت افراطی رو دارم می‌گم. اما حرفم اینه که اگر به این سمت نمی‌خوایم یا نمی‌تونیم حرکت کنیم یا معتقدیم این کار به سرمایه‌ی بسیار بزرگ نیاز داره، گزینه‌ی بعدی حرکت به سمت خدمات خاص هست.

یعنی من یک کتگوری مشخص رو انتخاب کنم (مثلاً ماشین) و اعلام کنم که هر کاری در این حوزه رو انجام می‌دم.

وقتی از خدمات تخصصی حرف می‌زنیم، حد و مرز خدمات‌مان کجاست؟

فرض کنیم من دارم از خدمات تخصصی یکپارچه در حوزه‌ی خودرو حرف می‌زنم. آیا منظور من باید همه‌ نوع شستشو و همه نوع پنچرگیری و سرویس‌های پایه باشه؟

یا پیدا کردن لوازم یدکی و کارواش و صفر‌شویی و اکسسوری و بیمه و خرید و فروش و هر چیز دیگه‌ای رو هم باید در این حوزه انجام بدم؟

چون در همین حوزه‌ی ماشین هم، اگر قرار باشه حوزه رو خیلی گسترده بکنیم، می‌رسیم به همون مسئله‌ی خدمت از ما. مرز ماجرا کجاست؟

پاسخ من اینه که: به اندازه‌ای که توانایی Integration داشته باشیم.

اگر تو امروز صافکاری ماشین من رو انجام می‌دی و روزی که خواستم بفروشمش دوباره مجبوری از من وضعیت ظاهری ماشینم رو بپرسی، یعنی بلد نیستی Integrate کنی و نباید این دو تا کار رو با هم قبول کنی.

پی‌نوشت: در کل برای حرف زدن از کسب و کار، باید هم انگیزه‌های درونی مدیران آن کسب و کار را بشناسی و هم آمار و ارقام داخلی آن‌ها را بدانی. وقتی این دو را نمی‌دانیم، حرف‌هایی که می‌زنیم عمدتاً از جنس گمانه‌زنی است. بنابراین غیرمنتظره نیست اگر حرف‌ها و دغدغه‌هایی که من مطرح کردم، از آن‌چه تو در ذهن داری یا در عمل در کسب و کارت تجربه کرده‌ای، فاصله‌ی زیادی داشته باشد.

حالا بعداً بحث را بر اساس کامنت‌ها و صحبت‌هایی که مطرح خواهد شد، به تدریج ادامه می‌دهم.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

درباره اصالت، شهرت، پول و ارز

پیش نوشت: این مطلب ۶۰۰۰ هزار کلمه‌ای را می‌توان در دسته‌بندیِ گفتگو با دوستان قرار داد. چون انگیزه‌ی اصلی نوشتن آن، به دو کامنت از وحید نصیری باز می‌گردد. در کنار حرف‌های وحید در متمم، وبلاگ وحید هم خواندنی است و اگر نخوانده‌اید، حتماً سری به آن بزنید.

بخش‌هایی از صحبت‌های وحید را که زیر مطلبِ اصالت و برند شخصی مطرح شده در این‌جا نقل می‌کنم:

اگر یکی از آورده‌ها و ثمرات برند (برای صاحب برند) تعلق گرفتنِ ارزش مستقل (از جانب مخاطب) به نام و اعتبار آن برند صرف نظر از محصول برند باشه (مثلا اغلب ایرانی ها دوست دارند برند اپل رو داشته باشند با اینکه در حد محصول هوآوی ازش استفاده می کنن و خیلی ها که پول برند اپل رو ندارند در حد محصول هوآوی پرداخت می کنند) به نظر می‌رسه که برند شخصی تفاوتی ماهوی با شهرت و طبقه و دارایی‌های فردی و مواردی مانند این‌ها داشته باشه.

کسی که صاحب برند می‌شه با این حساب که به قول شما یک ثمره بلند مدته و نیاز به تلاش داره اگر دنبال برند شخصی باشه و نه شهرت احتمالا باید متوجه باشه که تلاش کردن برای شهرت و نقد کردن اون شهرت مثل تلاش برای تحصیل پول و صرف پس انداز پول به انگیزه سوداگری در سرمایه گذاری داره.

یعنی همان‌طور که صاحب پول به انگیزه کسب سود پس‌انداز خودش رو به حدی از ریسک دچار می‌کنه تا پول بیشتری به دست بیاره، اغلب افرادی که مشهور می‌شن، هنگام نقد کردن شهرت خودشون اون رو مثل یک سرمایه پولی می بینن و بنابراین ممکنه به طمع سود بیشتر، ریسک کنن که هم شهرتشون رو یک رونقی بدن و هم پولی دربیارن بدون اینکه درگیر این بشن که این‌کاری که انجام خواهم داد ممکنه چقدر به هویت و زحمات و اصالت من لطمه بزنه.

به عبارت بهتر شهرت چیزیه خارج از ذات و درون فرد و به همین دلیل یک کارگردان سینما چون مشهور بوده و نه اصیل به هوس خرج کردن این شهرت یک ریسک عجیبی می کنه و میاد با تصور اینکه دیگران پی نخواهند برد، اثر متعلق به دیگری رو به نوعی کپی خیلی زیاد می‌کنه و به نام خودش می‌خواد بفروشه (به نوعی می‌خواسته معامله به مال غیر کنه!) که از قضا قضیه برملا می شه (اشاره‌ام به کارگردان گفته شده صرفا از باب استراتژی غلط او در نقد کردن یک ظرفیت بود. ولی غیر منصفانه است که به عنوان یک مخاطب معمولی نگویم که ایشان در مقام کارگردانی حداقل یکی دو فیلم خوب داشته است و نباید با یک مورد خاص نسخه‌ی کل زندگی او را پیچید).

با این حساب انگار ثمره اصالت باید تعریف یک هویت و فردیت برای صاحب اون باشه؛ اگر غیر از این باشه بیشتر یک کپی کاری ، شهرت و … میشه.

یک چیز دیگه‌ای هم که هست چون به پست‌گذاری در اینستاگرام و فیلسوف‌نمایی و عکس‌گذاری اشاره کردی و من اینطور برداشت کردم که کمتر کسی از اینها در محیط اینستاگرام صاحب اصالت هست ( وقطعا همینطوره) دلیلش چیه که این‌ها صاحب اصالت نیستند و یا به دنبالش نمی‌رن و بیشتر ملاک براشون کمیت و فالوئر و این چیزهاست ولو این‌که ماحصل گذاشتن عکس‌ها و فیلم‌های آن‌چنانی یا خبر دادن از داشته‌ها و سمت‌ها و موارد مشابه باشه.
به نظر ناقص شخصی من کم‌سواد در این موضوعات، مانع اصلی صاحبِ اصالت‌ شدن در تولید محتوا به معنی عامش چه به عنوان فیلسوف ، چه به عنوان یک نویسنده در موضوعات مختلف اینه که واقعاً تردید داریم که مطالعه‌کردن و ترجمه‌کردن و زحمت‌کشیدن در موضوعاتی که مشخص نیست سرمایه‌گذاری در اون‌ها که بازدهش هم در بلند‌مدت به دست می‌آد و مشخص هم نیست که بازدهش دقیقن چی باشه ارزشش رو داره یا نه.

به خاطر همین همگی از گرانی کتاب و بی فایده بودنش مینالن ولی حاضرن یک عکس نوشته از حرف سارتر و کامو و… را کپی کنند و پست کنند تا لایک بگیرند.

به همین ترتیب برای مطالعه تاریخ، جامعه شناسی، فلسفه و روانشناسی، حقوق و مانند اینها فقط باید زحمت کشید و هزینه کرد (هزینه زمانی برای مطالعه و هزینه مالی برای خرید منابع و هزینه فرصت برای چیزهایی که با صرف سرمایه در این راه از دست میدیم) و علاقه داشت ولی اگر به‌جز علاقه شخصی مشتاق به دست آوردن ثمره بیرونی هم بودیم فقط باید صبور بود.

طبیعیه که یک چنین سرمایه‌گذاری جذاب نیست.

پس راحت تر نیست که با دنبال کردن کسب و کار و استارت آپ (که جای خودشون ارزش دارند) به یک شهرتی و مال و منالی رسید بعد از ثمره این‌ها تازه روی آورد به تدریس و سخنرانی و این حرفها. پس طبیعیه که این گروه وقتی با دید سرمایه‌گذاری به موضوعات نگاه کنند رفتن و مسلط شدن به زبان مبدا و مقصد و مطالعه‌ی روانشناسی، تاریخ، اقتصاد و … که ماحصلش بشود یک تولید محتوا، دشوارتر و غیرجذاب تر از بانی یک استارت اپ (در اصل فراهم کردن پاتوق من و رفقا و دوستان و سایر بستگان به صرف عکس و سلفی) و… شدن است که ظاهرا موفقیت یا عدم موفقیت یا به قولی سر به سر شدن در آن گویا در شاخه های مختلف نهایتا تا زیر ۵ سال محقق می شود.

این می شود که همه مطالب سایت های آموزش سایت و محتوا و… چیزی جز کپی پیست مطلب از روی هم نیست.

به عبارت بهتر و خلاصه تر انگار که در حوزه تولید محتوا (در حد نویسندگی در موضوعات متنوع مخصوصا اجتماعی-انسانی) کسانی به اصالت می‌رسند که دید سرمایه گذاری و شهرت و دیده شدن هدف اول و اخر فعالیتشان نباشد و مشتاقانه حاضر باشند که محتوای فکرشان را ذره ذره افزایش دهند تا اندک اندک قملشان قوت و جان بگیرد.
به نوعی اون وقتی که مطلب معیارهای حداقلی موفقیت رو می‌خوندم ( اگر اشتباه نکنم) وقتی از دوستانتون که یک مدتی برای راه اندزی یک کسب و کار تلاش مختصری کردن گفتید تا به این مطلب و با مرور تمام اعتیاد ما به عکس گذاری و تلاش برای علامه‌نمایی در آنجا من را به این نتیجه می‌رساند که امروزه حداقل در کشور ما در نویسندگی و صاحب‌فکر بودن و اصالت در خیلی چیزهای دیگر، تعدادِ اصل‌ها نسبت به جعلی‌ها پایین است به خاطر این‌که یا حالش را نداریم یا ایمان نداریم که به زحمتش می‌ارزد ولی به ایمان این رسیده‌ایم که به زحمت سلفی گرفتن و بزک دوزک کردن می‌ارزد خواه برای اناث و خواه برای اناث و ذکور!

در مورد ارزش دلار و ریال از من بهتر می‌دانی و می‌دانید که برخی کشورها مانند ایران تلاش می کنند از طریق پیمان‌های پولی ، تبادل یک ارز ثالث خاص مانند دلار را از روابط خود حذف کنند و مثلا مبادلات تجاری میان دو کشور از طریق تسلیم پول داخلی و دریافت پول داخلی مقابل انجام شود.

اخیرا دیدم که برنامه‌ای تولید شده در همین مورد و اینکه آمریکا از زمان کنفرانس برتون وودز تلاش کرده که دلار را به نوعی پول واحد بین‌الملل تبدیل کند و از آن برای خود سود ببرد. مثلا می‌گفت که آمریکا از این طریق می‌تواند بدون صادرات و طبعا احتیاج به ارز خارجی ، پول چاپ کند و نیازهایش را از طریق واردات از کشورهای دیگر فراهم کند. علاوه بر این‌که چنین ادعایی، سوال‌ها و ابهام و نقدهایی در پی دارد، از این تعجب کردم که این تئوری توطئه و ما تنها مظلومیم و خارجی قطعا ظالم تمام شود.

حرف‌های من

وحید جان.

با توجه به این‌که بحث‌های متنوعی در کامنت‌های تو مطرح شد، من هم حرف‌هایم را به چند بخش – با عنوان‌های جداگانه – تقسیم می‌کنم.

جنسِ بسیاری از این مطالب، به گونه‌ای نیست که بتوان در آن‌ها حکم قطعی داد و ناگزیر، اگر حرفی میزنیم به یکی از موارد زیر باز می‌گردد:

  • تجربه‌ی شخصی
  • برداشت شخصی
  • سلیقه و دیدگاه شخصی

بنابراین، آن‌چه را در ادامه می‌آید با این دید بخوان و نه به عنوان تحلیل علمی یا حکم قطعی.

نکته‌ی اول – برند به معنای عام و برند به معنای خاص

فکر می‌کنم بخشی از اختلاف‌نظرهایی که در بحثِ برند و برندسازی وجود دارد،‌ ناشی از این است که ما واژه‌ی برند را به معانی متفاوتی به کار می‌بریم.

ساده‌ترین تقسیم‌بندی که به ذهن من می‌رسد این است که باید معنای عام و گسترده‌ی برند را از معنای خاص آن جدا کنیم.

در معنای عام، برند به تصویری از ما که در ذهن مخاطب شکل گرفته اشاره دارد (این تعریف را می‌توانی با توضیحات بیشتر یا واژه‌های دقیق‌تر، به تعریف بهتری تبدیل کنی).

در معنای خاص، برند کارکرد تجاری دارد و به عبارت دیگر، برند اگر نتواند به ارزش اقتصادی تبدیل شود با برندی که وجود ندارد تفاوتی نخواهد داشت.

در واقع پیشنهاد من این است که بعضی وقت‌ها – بسته به موضوع و هدف بحث‌مان – به جای این‌که برند را به دو دسته‌ی برند شخصی و برند محصول (یا سازمان) تقسیم کنیم، شاید بهتر باشد تقسیم بندی دیگری داشته باشیم:

  • برند به معنای گسترده‌ی آن
  • برند تجاری (معنای محدود برند)

مثلاً من در ذهن خودم، برند اپل را یک برند تجاری تصور می‌کنم. اپل در ذهن بسیاری از آن‌هایی که اپل هم ندارند، جایگاه بالایی دارد.

اما این جایگاه هم کارکرد اقتصادی دارد. چون تو که اپل می‌خری، با علم به این‌که من – که اپل ندارم – با دیدن این برند در دست تو، قضاوت بهتری درباره‌ات خواهم کرد، محصول اپل را خریداری می‌کنی.

بنابراین در کل می‌توان گفت هر اقدامی که اپل برای ارتقاء برند خود انجام می‌دهد، یک اقدام اقتصادی محسوب می‌شود و اثربخشی آن را می‌توان بر اساس کارکرد اقتصادی یا ارزش اقتصادی ایجاد شده سنجید (به خاطر داریم که حتی اقدام‌هایی در راستای مسئولیت اجتماعی هم، با دید سیستمی، یک اقدام اقتصادی هستند که صرفاً افق زمانی بسیار بازتری را مد نظر قرار داده‌اند).

در مقابل، نویسنده‌ای را در نظر بگیر که حتی با دریافت پیشنهاد مالی جذاب، برای سازمان یا نهادی که آن را با ارزش‌های خود همسو نمی‌بیند، مطلبِ دلخواه آن‌ها را نمی‌نویسد (در واقع، قلم‌به‌مُزد نیست).

این انتخاب و تصمیم هم، قطعاً روی برند آن نویسنده تأثیر دارد. اما از نظر اقتصادی ارزش آفرین نیست. او در کوتاه مدت از منافع مادی صرف نظر کرده و در بلندمدت، حتی ممکن است از فرصت فعالیت و زندگی متعارف نیز محروم شود.

اما: برند خود را حفظ کرده و حتی ارتقا داده است (در این‌جا منظورم از برند، معنای گسترده و عام آن است).

من معمولاً این تعبیر را به کار می‌برم: برند شخصی (به معنای عام و گسترده‌ی آن)، یعنی حاضر باشی در صورت نیاز نان خود را قربانیِ حفظِ نام خود کنی (در مقابل آن‌ها که نام را برای نان می‌خواهند).

با این تعریف، بسیاری از کسانی که فکر می‌کنند برند شخصی برایشان جذاب است یا برای توسعه برند شخصی سرمایه‌گذاری می‌کنند، در واقع برند تجاری را مد نظر دارند و نه برند به معنای عام آن.

فکر می‌کنم اگر این تقسیم بندی را – البته صرفاً به عنوان یک پیشنهاد – بپذیریم، بهتر می‌توانیم برخی از رفتارهای افراد و سازمان‌ها در اطراف خود را ببینیم و تحلیل کنیم.

با مراجعه به تجربه و خاطرات خود، دو نکته به ذهنم می‌رسد:

  • اغلب برندهای سازمانی، از جنس برند تجاری (با تعریفی که مطرح کردم) هستند.
  • اغلب کسانی که از برند شخصی حرف می‌زنند یا دغدغه‌ی برند شخصی دارند نیز باز به دنبال برند تجاری هستند.

وقتی از برند شخصی حرف می‌زنیم و واقعاً معنای گسترده‌ی برند را در ذهن داریم، از یک مسیر حرف می‌زنیم و نه یک مقصد.

از همین لحظه که این متن را می‌خوانید تا لحظه‌ای که چشممان را می‌بندیم و زندگی را به پایان می‌رسانیم، دائماً در مسیر جرح و تعدیل و ساخت و توسعه (و شاید تخریب) برند خود هستیم.

اما برندسازی تجاری نگاه محدودتری دارد.

برایش می‌توان حسابِ سود و زیان تعریف کرد. شاخص تعریف کرد. جمع و تفریق کرد. گفت امسال این‌قدر خرجِ برند خودم می‌کنم تا سال بعد، آن‌قدر از آن برداشت کنم.

با وجودی که همه می‌دانیم مشهور بودن با توسعه‌ی برند یکسان نیست؛ اما اکثر کسانی که برند شخصی را به مفهوم تجاری آن می‌فهمند و تصور می‌کنند، به سرعت در دامِ تلاش برای شهرت گرفتار می‌شوند و حتی دو واژه‌ی مشهور بودن و داشتن برند شخصی معتبر را یکسان و مترادف در نظر می‌گیرند.

فکر می‌کنم وقتی از اصالت (Authenticity) حرف می‌زنیم، باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که از کدام شکلِ برند و برندسازی سخن می‌گوییم.

البته در هر دو شکل از برند و برندسازی (معنای گسترده و معنای تجاری آن)، اصالت می‌تواند ارزشمند باشد.

اما در برندسازی تجاری، اصالت یک ابزار است. در حالی که در مفهومِ عمیق و گسترده‌ی برندسازی، اصالت یک هدف است.

وقتی می‌گویی: «من این هستم و مهم است که دیگران من را به همین که هستم بشناسند» یعنی اصالت را هدف قرار داده‌ای.

در چنین حالتی، توسعه‌ و رشدِ برند هم، جز با توسعه و رشد و یادگیری و افزایش فهم و درکِ خودت به دست نمی‌آید.

اما در حالتی که برند شخصی را به عنوان یک برند تجاری می‌بینی و تفسیر می‌کنی، به مهندسیِ برند سوق داده می‌شوی: من باید نشان بدهم که این هستم و تمام تلاشم را بکنم که دیگران، هر پیامی از من می‌گیرند در این راستا باشد و هیچ پیام و حرفی در تناقض با آن دریافت نکنند.

خوب و بد این‌ها، هدف بحثِ فعلی من نیست. اما به نظرم اگر به تفاوت آن‌ها دقت نکنیم، ممکن است دنبال یکی باشیم و به اشتباه به دیگری برسیم.

به نظرم نکته‌ای که محمدصادق اسلمی در وبلاگ خود در مورد کتاب برندسازی برای اشخاص مطرح کرده، بیشتر ناشی از این است که در آن‌جا، برندسازی تجاری برای اشخاص مد نظر بوده است و به همین علت، مباحث مطرح شده (بر اساس قضاوت محمدصادق)، به برندسازی محصول نزدیک شده است.

نکته‌ی دوم – ماجرای شیر و روباه

مطلب دیگری که در متن وحید – البته در حد اشاره – مطرح شد، ماجرای گالری نقاشی یک کارگردان و حاشیه‌های آن بود.

راستش را بخواهید، بررسی موردی چنین رویدادهایی برای من چندان جذاب نیست. همه‌ی ما گاه و بی‌گاه تصمیم‌های نادرستی می‌گیریم و رفتارهای اشتباهی انجام می‌دهیم و این‌که یک جامعه‌ی چند میلیونی ناگهان سرِ ما بریزد و نابودمان کند، چندان منصفانه نیست.

اما به علت آشنایی کوچکی که کمی با فضای هنرمندان دارم و گاه و بیگاه، جو و فضای اطراف این نوع افراد را می‌بینم، فکر می‌کنم بتوان به بهانه‌ی چنین رویدادهایی، نکته‌ی مهم‌تری را یادآوری کرد. دام و وسوسه‌ای که در مسیر بسیاری از ما قرار می‌گیرد و بسیاری از ما هم تسلیم آن می‌شویم.

بسیاری از نکاتی که درباره‌ی رشد و برندسازی و مباحثی از این دست مطرح می‌شود، برای مخاطبی است که در نخستین گام‌های این مسیر است. اما میانه‌ی مسیر، دشواری‌ها و چالش‌های بیشتری دارد که کمتر به آن پرداخته می‌شود.

فرض کنید با تلاش و کوشش، از نخستین گردنه‌های مسیر پر پیچ و خم رُشد عبور می‌کنید.

این مسیر رشد، می‌تواند در هنر، شهرت، کارآفرینی، علم یا هر حوزه‌ی دیگری طی شده باشد.

به تدریج در اطراف‌ خود کسانی را می‌بینید که از بودن در کنارتان و از حفظ رابطه با شما منتفع می‌شوند و برای حفظ رابطه‌ی خود تلاش می‌کنند.

بسیاری از این افراد – و طبیعتاً نه همه‌ی آن‌ها – با هدف حفظ رابطه، بازخوردهای غیرواقعی به شما خواهند داد.

در چنین شرایطی، مثلاً یک بازیگر، در یک مهمانی از چند نفر از دوستانش می‌پرسد: به نظر شما آیا من می‌توانم کارگردانی را تجربه کنم؟

پاسخ واقعی که ممکن است در ذهن بعضی بگذرد این است که: تو در همان بازی هم، چندان قوی نیستی و به هزار و یک اتفاق در این جایگاه قرار گرفته‌ای.

اما بعید است بازیگر این پاسخ را بشنود. برخی صرفاً سکوت می‌کنند و برخی دیگر، اتفاقاً تأکید می‌کنند که تو اصلاً برای کارگردانی به دنیا آمده‌ای و همین الان هم، بیش از حد در پله‌ی بازیگری مانده‌ای.

وسوسه‌ی فتحِ سرزمین‌های تازه به خودی خود، قدرتمند و خطرناک است و حمایت و تشویق اطرافیان هم، به سرعت می‌تواند ما را در این راستا برانگیزد.

این نوع وسوسه‌ها – که نقطه‌ی شروعش ممکن است خود ما یا اطرافیان‌مان باشیم – مصداق‌های فراوانی دارند:

  • مدیری که می‌خواهد کسب و کار جدید را آغاز کند و مشاور، به خاطر حفظ رابطه‌ی کاری، جرات نمی‌کند بگوید که: عزیز من. تو در این کار قبلی که پتانسیل‌های بیشتری هم داشت، هیچ غلطی نکردی. چرا به دنبال فتح سرزمین‌های تازه‌ای؟
  • دوستی که شب تصمیم می‌گیرد استاد شود و فردا صبح، به استاد فلانی تبدیل می‌شود یا آکادمی و مدرسه و هنرکده‌ی فلان را راه‌ می‌اندازد و اطرافیان هم، ولو در حد یک لایک یا تبریک از کنارش می‌گذرند و یا برای خوشایند او، چند تعریف و تحسین هم تقدیمش می‌کنند (به دوستی می‌گفتم که فلان دوستت در اکانت اینستاگرام خود، رسماً هذیان می‌نویسد و فکر می‌کند استاد و کارشناس همه‌ی شاخه‌های مدیریت شده؛ چرا لایک می‌زنی تا او را بیش از این در مسیر اشتباه هُل بدهی و بدبخت کنی؟ می‌گفت این لایک به معنای تقویت دوستی است؛ نه تأیید محتوا).
  • کارگردانی که تصمیم می‌گیرد وارد حوزه‌ی عکاسی یا نقاشی شود و صادقانه از چند نفر هم نظر می‌خواهد، اما آن چند نفر که می‌ترسند بازخورد منفی، از فهرستِ دوستان و لیستِ دفتر تماس آن کارگردان حذفشان کند، با توصیف و تعریف‌های واقعی او را ترغیب می‌کنند.
  • هوادارانی که یک سلبریتی یا هنرمند را ترغیب می‌کنند وارد عرصه‌ی سیاست شود و از مطالبات آن‌ها دفاع کند.

البته من در این‌جا مواردی را گفتم که سوء نیتِ جدی وجود ندارد و تلاش برای حفظ دوستی و رابطه، باعث چنین رفتارهایی می‌شود.

اما همه‌ی اطرافیان ما خیرخواه نیستند و افراد خیرنخواه هم، راهکارهای خود را دارند.

داستان شیر و روباه کریلف (Kriloff) را احتمالاً شنیده‌اید (من کتاب کریلف را متاسفانه ندارم و نخوانده‌ام. این داستان را در حاشیه‌ی قانون ۳۳ از ۴۸ قانون قدرت در کتاب روبرت گرین خوانده‌ام و سال‌هاست برای خودم و برای دیگران تکرار می‌کنم).

شیری به دنبال یک بز کوهی می‌دوید تا او را شکار کند.

به شکاف بزرگی در میانه‌ی کوه رسیدند و بز به سادگی به آن سو پرید. شیر مانده بود چه کند و از این سو به بُز – که پیروزمندانه به شیر نگاه می‌کرد – خیره شده بود.

در این میانه «دوستی» از راه رسید. این دوست، روباه بود.

به شیر گفت: اعلیحضرتا. شما با این همه توانمندی، حیف است که به چنین شکافی محدود شوید. نباید بُز از آن سو به شما ریشخند بزند.

روباه آن‌قدر این نوع حرف‌ها را مطرح کرد تا خون در رگ شیر به جوش آمد و تصمیم گرفت از روی شکاف بپرد و بُز را شکار کند.

همان‌طور که باقی داستان را حدس می‌زنید، شیر نتوانست تمام عرض شکاف را بپرد و داخل آن سقوط کرد و مُرد.

روباه هم به آرامی و با احتیاط مطلق، از شیبِ شکاف پایین رفت و بالای سر او رسید.

کریلوف داستان را در این‌جا به زیبایی تمام می‌کند: شیر دیگر، نه چاپلوسی لازم داشت و نه اطاعت.

پیکر بیجانی بود در انتظار کسی که از راه برسد و گوشتش را از استخوانش جدا کند.

به نظرم از مسائل خیلی ساده (در حد تغییر حوزه‌ی هنرمندان) تا مسائل پیچیده (مثلاً اقدام‌های گروه‌های سیاسی و نیز تصمیم‌های نظامی و اقتصادی کشورها)‌ می‌توانید مصداق‌های روباه و شیر را بیابید و البته، اگر مراقب نباشیم، هر یک از ما هر لحظه ممکن است به شیرِ این داستان تبدیل شویم.

نکته‌ی سوم – اصالت، الزاماً هدف خوبی نیست

در بخشی از کامنت خود گفتی بودی:

به نظر ناقص شخصی من کم‌سواد در این موضوعات، مانع اصلی صاحبِ اصالت‌ شدن در تولید محتوا به معنی عامش چه به عنوان فیلسوف ، چه به عنوان یک نویسنده در موضوعات مختلف اینه که واقعاً تردید داریم که مطالعه‌کردن و ترجمه‌کردن و زحمت‌کشیدن در موضوعاتی که مشخص نیست سرمایه‌گذاری در اون‌ها که بازدهش هم در بلند‌مدت به دست می‌آد و مشخص هم نیست که بازدهش دقیقن چی باشه ارزشش رو داره یا نه.

اگر بخواهی نظر من را هم بدانی باید بگویم که معتقدم اگر مسیرِ اصالت در حوزه‌ی یادگیری، آموزش و تولید محتوا را بر اساس ارزش‌های رایج (مثلاً درآمد یا شهرت) بسنجیم، باید بگوییم که این مسیر، احتمالاً در مقایسه با میان‌بُرها، دستاورد کمتری دارد.

کسی که هر روز جمله‌ای را از این‌جا و آن‌جا پیدا می‌کند و در شبکه های اجتماعی، نشر و بازنشر می‌کند، در مقایسه با کسی که می‌خواند و می‌آموزد و فکر می‌کند و خروجیِ رشد خود را با دیگران به اشتراک می‌گذارد، احتمالاً در کوتاه‌مدت دستاورد بهتری دارد.

ضمن این‌که اگر دستاوردهای اقتصادیِ حاصل‌شده در کوتاه‌مدت را به درستی سرمایه‌گذاری کند، ممکن است در بلندمدت هم دستاورد اقتصادی بهتری داشته باشد.

ما در همین ایران رسانه‌های زرد بسیاری داریم که کارشان، بازنشر مقاله‌های دیگران بوده و هست. بعد هم با تبلیغ گرفتن درآمد به دست آورده‌اند و بعد هم آن درآمد را در بازارهایی مانند مسکن سرمایه‌گذاری کرده‌اند و الان هم، وقتی سودشان (نه درآمدشان) از ماهی ۵۰ میلیارد تومان کمتر می‌شود، بغض می‌کنند که ضرر کرده‌اند و از برنامه‌های خود عقب مانده‌اند.

اما همان افراد، هرگز نمی‌توانند یک پاراگراف از مقاله‌هایی را که بازنشر کرده‌اند، به درستی از اول تا آخر بخوانند یا اگر بگویی جمله‌ها را علامت‌گذاری کن و محل نقطه‌ و ویرگول را تشخیص بده، از عهده‌ی این کار برنمی‌آیند.

پس برای من که چنین افرادی را بسیار دیده‌ام و می‌شناسم، دروغ است اگر بگویم بنشین و بخوان و یاد بگیر و بفهم و بنویس و بیاموز و منتظر باش که در کوتاه‌مدت، میان‌مدت یا بلندمدت، با معیارهای رایج، فردی بزرگ و موفق محسوب شوی.

وقتی می‌خواهی در توده‌ی انسان‌ها به فردی شاخص و موفق تبدیل شوی، باید روش توده را بپذیری و بر اساس آن حرکت کنی تا در نهایت هم با معیارهای توده، فردی موفق محسوب شوی.

روشِ توده، فهمیدن نیست که اگر فهمیدن بود، دیگر توده نبودند (توده‌ی ماسه، توده‌ی خاک، توده‌ی آدم. توده یعنی هیچ. یعنی گله. یعنی mob).

شاخص‌های موفقیت هم در نگاه توده مشخص است: ثروت، شهرت و قدرت. سه چیزی که باعث می‌شود در میان انبوه مردم در هم تنیده، برخی دانه‌درشت‌تر شوند و بیشتر به چشم بیایند.

همین است که وقتی به همین توده می‌گویی یک فرد بزرگ و پیشگام در دنیای دیجیتال را مثال بزن، می‌گویند استیو جابز و هرگز در عمق فکر و ذهن خود هم، به کسانی مانند فون نویمان و تورینگ و شنون نمی‌رسند.

ممکن است با این توضیحات من، بگویی پس دیگر چه کسی به سراغ یادگیری به معنای اصیل آن خواهد رفت؟

آیا دوران یاد دادن و یادگرفتن، آن‌چنان‌که در میان حکیمانِ کهن می‌دیدیم، در عصر جدید به سر آمده است؟

من فکر نمی‌کنم چنین باشد. هنوز هم، هستند کسانی که می‌توانند ذهن و ذهنیت خود را از توده‌ی مردم جدا کنند و موفقیت و رشد و دستاورد را، با معیارهای شخصی بسنجند.

باور دارم که اگر کسی با انگیزه‌ درونی به سراغ یادگیری برود و فهمیدن را برای فهمیدن بخواهد، دیر یا زود، معیارهایش از مترها و معیارهای عموم جامعه فاصله خواهد گرفت.

حرکت در مسیرِ این نوع اصالت هم، کاملاً شیرین و برانگیزنده است و اتفاقاً وقتی انرژی خود را در این مسیر صرف می‌کنی،‌ آن توان صرف شده، دوباره بازتولید می‌شود و به چرخه‌ی رشد و یادگیری‌ات سرعت می‌دهد.

در این میان، ممکن است بر اساس معیارهای توده هم، دستاوردهایی حاصل شود. شهرتی، پولی، موقعیتی و جایگاهی به دست بیاید.

اما باز هم نمی‌توان این‌ها را جدی گرفت. همان ویل دورانت هم که از کنار کتاب خود، به شهرت و درآمد و سفر به دور دنیا رسید، اگر به جای این همه خواندن و نوشتن، ماشین‌تایپ خود را برمی‌داشت و زیر همین سایه‌های درختان خیابان خیام تهران، همان اندازه عریضه نویسی می‌کرد، می‌توانست ثروتمند‌تر و موفق‌تر باشد.

این نوع آموختن، ارضا کننده است؛ به عمیق‌ترین معنای کلمه: رضایت ایجاد می‌کند. رضایتی که خوشی و خماری‌اش هم،‌ از سر نمی‌پرد و ادامه پیدا می‌کند.

البته این را هم بگویم که به هیچ‌کس نمی‌توانی به صورتِ دستوری بگویی: معیارهایت را برای موفقیت عوض کن و تعریف دیگری از موفقیت داشته باش.

اما در مسیر رشد و یادگیری و بیشتر فهمیدن، بی‌تردید معیارها هم دگرگون می‌شوند.

خلاصه‌ی حرفم این است که شاید اصالت برای بسیاری از کسانی که به‌دنبالش هستند، هدفی نادرست و نامناسب باشد و شاید داشتن برند شخصی برای برخی از آن‌ها که آرزویش را دارند، مقصد نامطلوبی باشد. ممکن است کُپی بودن، تقلب کردن و شهرت، برای آن‌ها که هنوز از توده فاصله نگرفته‌اند و نمی‌خواهند بگیرند، انتخابی هوشمندانه‌تر باشد.

راستش را بخواهی، من نه دلم برای آن دسته‌ی اول (جستجوگرانِ موفقیت در میان توده) می‌سوزد و نه آن‌ها که مسیر یادگیری عمیق و رشد شخصی و اصالت را انتخاب کرده‌اند.

دلم برای دسته‌ی سومی می‌سوزد که در میانه‌ی این دو دسته گرفتار شده‌اند و به قول استراتژیست‌ها، ساندویچ می‌شوند.

نه می‌توانند از وسوسه‌ی اصالت دست بکشند و نه از موفقیت در میان توده.

این‌ها نه لذتِ فردیت را می‌چشند و نه هیجان حرکت با موج توده.

برتون وودز و ماجراهای آن

من در زمینه‌ی اقتصاد، مطالعه و آشنایی چندانی ندارم. تنها دانسته‌هایم مربوط می‌شود به نزدیک به چهل سال زندگی در سایه‌ی اقتصاد اسلامی.

بنابراین، نظر دادنم راجع به چنین موضوعاتی، شبیه توضیحاتی است که مسافر یک پیکانِ مدل پنجاه و هفت، در زمینه‌ی طراحی و مهندسی می‌دهد و ضمن احترام به چهل سال نشستن در پیکان، باید گفت که حرف‌ها و اظهارنظرهایش ارزش چندانی ندارد.

پس پیشاپیش بر این نکته تأکید می‌کنم که چند جمله‌ای که در ادامه می‌نویسم، هیچ نوع اعتبار علمی و کارشناسی ندارد. اما به قول دوستی، اگر در ایران باشی و طبق قانون رانندگی کنی و و درباره‌ی همه‌چیز اظهار نظر نکنی، از تنها مزیت‌های زندگی در این کشور محروم بوده‌ای و من چون به قوانین راهنمایی و رانندگی احترام می‌گذارم، دوست دارم از مزیت دوم، دو برابرِ حالت عادی استفاده کنم. 😉

به نظر می‌رسد اتفاقی که در دهه‌ی چهل میلادی در برتون وودز (Bretton Woods) افتاد، تأثیر خود را بر روی مسیری که بازارهای پولی تا امروز طی کرده‌اند، حفظ کرده است.

یکی از دیگر از ایرانیانی هم که در این زمینه اظهارنظرهای فراوانی کرده، آقای احمدی‌نژاد بوده است.

البته اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم باید عبارت شوک نیکسون را به کار ببریم. چون در آن بیست و چند سالی که همه به سیستم برتون وودز وفادار بودند و آمریکا هم دلار را به عنوان ارزِ معادل طلا تا حد خوبی حفظ کرده بود.

این نمودار را از سایت ماکروترندز استخراج کردم (البته طبیعتاً اثر تورمی دلار را حذف کرده‌ام):

نرخ برابری طلا و دلار قبل از شوک نیکسون

مشخصاً در دورانی که نیکسون، از برتون وودز خارج شد، در کمتر از یک دهه بخش مهمی از ثروت ارزی جهان، وارد دستان ایالت متحده شد.

به زبانی ساده‌شده می‌توانیم بگوییم اگر محمدرضا پهلوی مثلاً در سال ۱۹۶۹ بخشی از دارایی کشور را به دلار تبدیل کرده بود و آن زمان می‌توانست با آن ۱۲ واحد طلا بخرد، در زمان انقلاب، اگر همان دلارها را به آمریکا می‌دادیم، فقط یک واحد طلا به ما می‌دادند.

این‌که شرایط در سال‌های ۱۹۴۴ چگونه بود و چه شد که کشورهای بسیاری چنین سیستمی را پذیرفتند، به نظرم بحث مستقلی است که متخصصانِ تاریخ و اقتصاد و سیاست، باید جمع‌بندی کنند و به ما بگویند.

این‌که در سال‌های ۱۹۷۰ هم، نیکسون خُلفِ وعده کرد و از این توافق خارج شد و با این کار، شوک بزرگی به اقتصاد جهان وارد شد، بحثی است که حتی آقای احمدی‌نژاد هم متوجه شده. پس قاعدتاً همه‌ی مردم کشور آن را می‌فهمند.

دلار در برابر طلا

اما اگر از من به عنوان همان سرنشین غیرمتخصصِ پیکان بپرسی، فکر می‌کنم باید روندی را که از سال ۱۹۸۰ تا اکنون در دنیا وجود داشته، از آن‌چه پیش از آن بوده جدا کرد.

نیکسون شوک خود را به اقتصاد جهان وارد کرد و خسارت بزرگی به بسیاری از کشورهایی که در پورتفوی ارزی خود از دلار استفاده می‌کردند وارد شد. اما در چهل سال اخیر، دیگر هیچ کس با تصمیم آمریکا غافل‌گیر نشده است.

همه می‌دانستند که مجموعه‌ ارزهای متنوعی در جهان وجود دارد و این‌ها از طلا جداشده‌اند (اصطلاحاً De-couple شده‌اند). پشتوانه‌ی طلا به تدریج جای خود را به پشتوانه‌ی اعتبار داده است.

البته مردم ما که اغلب، کالاهای خود را به دلار نمی‌خرند، تصور چندانی از تورم دلاری ندارند و در ذهن خود، معمولاً دلار را دارای ارزش ثابت می‌بینند و فکر می‌کنند هر چه نوسان ارزش هست از ریال است (این هم ویژگی پیکان‌سواری است که به خاطر تعلیق ضعیف و سفت، حتی وقتی در دست‌اندازِ خیابان هم بیفتی، باز فکر می‌کنی حتماً ایراد از ماشین خودت است).

به خاطر همین، شاید برای درک بهتر شناور بودن تمام ارزهای جهان بدون اتصال به هر نوع داراییِ پشتوانه مثل طلا، مناسب باشد یک تمرین خوب انجام دهیم:

فرض کنید قرار است صد میلیارد تومان را به سبدی از ۱۰ ارز مختلف تقسیم و نگهداری کنید. هم‌چنین قرار است این سبد را سی سال نگه دارید و به آن دست نزنید. سپس دوباره آن را بردارید و به هر شیوه‌ای که می‌خواهید استفاده کنید.

در این سبد، از چه ارزهایی استفاده می‌کنید و به هر ارز، چقدر سهم می‌دهید؟ (بی‌سوادهای حریصِ این روزهای چهارراه استامبول که همه‌ی پول را دلار می‌خرند. اما فرض می‌کنم کمی از این حد بیشتر می‌فهمیم).

قاعدتاً قرار نیست چنین تمرینی را به صورت جدی حل کنیم و کسی هم که بلد باشد آن را حل کند، صد میلیارد تومان برایش پولی نیست که بخواهد نگران حفظ ارزشش باشد. 😉

پس شاید روش ساده‌تر این باشد که این سوال را در گذشته حل کنید. مثلاً بگوییم کسی در سال ۱۳۵۷ می‌خواست سبد ذخایر خود را با تنوع بیشتری مدیریت کند و صرفاً به دلار محدود نماند، چه سبدی را باید انتخاب می‌کرد تا امروز، ثروتمندتر باشد.

حرف اصلی من این است که امروز ارز خود به یک کالا تبدیل شده است و دنیا به همان دنیای تهاتری سابق (البته بسیار پیچیده‌تر)‌ برگشته است.

چاپ کردن ریال توسط بانک مرکزی، شبیه زاییدن یک گاو است. هیچ‌کس یقه‌ی گاو (و گاودار به عنوان مشوق گاو) را نمی‌گیرد که چرا با زاییدن، تعداد گوساله‌های جهان را افزایش دادی و با این کار، ارزش گاو و گوشت گاو و قیمت کباب، کاهش پیدا می‌کند.

فکر می‌کنم یکی از چالش‌هایی هم که در طراحی و مدیریت سیستم‌های اقتصادی (از اقتصاد لیبرال تا سوسیالیستی و اسلامی) در نظر داشته باشیم این است که بدانیم بر خلاف نظر برخی عزیزان در دهه‌های قبل، دیگر عبارتِ پول به عنوان ثمن معامله معنا ندارد و خودِ پول، به عنوان کالای مورد معامله در دنیا معنا پیدا کرده است.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که در آن انواع کالاها وجود دارد: گوسفند، گاو، سیب زمینی، گوجه فرنگی، دلار، ریال، میخ، پیچ، لیر، تربچه، یورو و …

پولی هم که در مقابل خرید کالا می‌دهیم،‌ دیگر ثمنِ معامله نیست، بلکه تهاتر یک دارایی با دارایی دیگر است.

ممکن است با خود بگوییم گاو به سرعت و سادگی گوساله نمی‌زاید. اما بانک‌های مرکزی در سراسر جهان، می‌توانند در یک لحظه، پول چاپ کنند یا اوراق قرضه بفروشند.

نکته‌ای که در این‌جا از ذهن پنهان مانده، مسئله‌ی اعتبار است. کسی که امروز دلار می‌خرد، می‌داند که ممکن است این دلار، دیروز چاپ شده باشد و در حال خریدن یک کاغذِ بهادار است. هم‌چنین می‌داند که آمریکا چند هزار میلیارد دلار به خارجی‌ها بدهکار است. اما هم‌چنان میل دارد کالایی (پولی) داشته باشد که در اقتصادِ آمریکا قابل معامله با سایر کالاها باشد (ارجاع به همان بحثِ: ارزش ریال در برابر دلار).

در واقع شما وقتی ارز رایج یک کشور را می‌خرید، آینده‌ و اعتبار آن کشور را خریداری می‌کنید. هر چقدر کشورها بتوانند امنیت ذهنی بهتری به مردم بدهند که ما آینده‌مان معلوم است و می‌دانیم که داریم چه‌کار می‌کنیم و اهل قمارهای بزرگ سیاسی نیستیم و فساد در میان‌مان کمتر است، ارز قوی‌تری خواهند داشت.

با این منطق، یکی از علت‌های کاهش ۱۰ درصدی ارزش دلار در برابر یورو را از ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۸ می‌فهمیم (ترامپ، پیش‌بینی‌پذیری کمتری دارد).

با کمی ساده‌سازی (در حدِ شعورِ همان پیکان‌سواری که می‌خواهد درباره‌ی تنظیم موتور هم اظهارنظر کند) می‌توان گفت:

اقتصاد پول محور مدت‌هاست جای خود را به اقتصادِ ارزمحور داده است.

متأسفانه بسیاری از ما، وقتی از ارز حرف می‌زنیم، آن را معادلِ پول ملی سایر کشورها در نظر می‌گیریم. در حالی که ارز یعنی یک سند کاغذی یا فلزی که بخش مهمی از ارزش آن، از جنسِ امید و اعتبار است.

پول و ارز به شکلی که بسیاری از متفکران سنتی ما درک می‌کنند، بیشتر معادل همان درهم و دینار است که قرن‌ها پیش وجود داشته. به عبارتی، سکه‌های طلا و نقره که ارزش ذاتی داشته‌اند و به عنوانِ ثمن معامله پرداخت می‌شده‌اند.

حتی گفته می‌شود یکی از علت‌های حرام بودن ربا هم این است که ثمن معامله نباید بدون سرمایه‌گذاری روی کالا یا فعالیت مشخص، افزایش پیدا کند. در واقع، به روشی غیرمولد رشد کند.

البته نباید فکر کنیم که چنین مشکلات و چالش‌ها و ابهام‌هایی، صرفاً در کشور ما یا صرفاً در الگوی بانکداری اسلامی وجود دارد.

اتفاقی که در مورد بیت کوین و ارزهای رمزنگاری شده افتاد و اقتصاد لیبرال هم روی خوش چندانی به آن نشان نداد، از همین جنس بود: کالای جدیدی که به مجموعه‌ی کالاهای جهان اضافه شده و عده‌ای آن را مورد معامله قرار می‌دهند (خرید طلا با بیت کوین، معامله‌ی کالا با کالاست؛ درست مثل معامله‌ی ریال با دلار که این هم معامله‌ی کالا با کالاست).

حرف زدن از این مطالب ساده است. اما وقتی می‌خواهیم سیستم اقتصادی را بر اساس‌شان طراحی کنیم، پیچیدگی‌های آن را بیشتر می‌فهمیم.

مثلاً اگر بپذیریم پول امروزی یک کالاست که ارزش آن هم تابع عرضه و تقاضا (و نه ارزش ذاتی) است و دیگر مانند سده ها و  هزاره های گذشته ثمنِ معامله نیست، بلکه خودِ مورد معامله است، حالا تعریف جدید اصطلاحاتی مانند بهره و سود و ربا چه خواهد بود؟ (به عنوان مثال تصور کنید که ربا قطعاً بر اساس پول تعریف شده و نه ارز. چون در زمان تعریف آن، ارز اختراع نشده بوده و اکنون مدتی طولانی است که دیگر پول تقریباً در دنیا وجود ندارد و هر چه هست، ارز است).

شاید برایمان کمی سخت باشد که بپذیریم یک امضای نیکسون (یا اتفاق‌های مشابه دیگر مثل بیت‌کوین)، همه‌ی آن‌چه را که ما از اقتصاد می‌فهمیده‌ایم عوض کرده. اما اقتصاد، بارها چنین مراحلی را از سر گذرانده و این بار نیز باید اقتصاددان‌ها بکوشند خود را با جهان جدید تطبیق دهند  (تاسیس بانک و نهاد بانک مرکزی، نمونه های دیگری از تحول بنیادین در مفهوم پول بوده اند).

اگر از من (باز هم به عنوان سرنشین همان پیکان) بپرسی، فکر می‌کنم یکی از چالش‌های مهم همه‌ی الگوهای اقتصادی، این است که با ریسک و مدیریت ریسک به شکل جدیدی که در جهان به وجود آمده و مدام در حال پیچیده شدن است، چه می‌کنند.

در میان الگوهای اقتصادی، اقتصاد اسلامی از این جهت، باید بسیار جدی‌تر تلاش کند. چون از ابتدا هم، گزینه های بسیار محدودی در توزیع و پوشش ریسک در این مدل مطرح شده است.

به عنوان یک مثال ساده، هیچ انسان عاقلی را نمی‌توان یافت که با قمار موافق باشد. اما قمار، آخرین نقطه‌ی ریسک کردن به شیوه‌ای غیرمولد است.

وقتی به سطوح پایین‌تر ریسک می‌رسیم (مثلاً بیمه)، شکلی معقول و قابل دفاع از معامله‌ی ریسک داریم و اگر یک مدل اقتصادی مدعی است که میتواند نیازهای امروزمان را پاسخگو باشد، موظف است بکوشد این نوع معاملات را در مدل خود، تعریف و تحلیل و توصیف کند.

جالب اینجاست که اگر به عنوان یک فرد بخواهی معامله یا دارایی فرد دیگری را بیمه کنی، ماهیت آن به قمار نزدیک میشود. اما وقتی به صورت تجمعی در قالب یک نهاد رسمی انجام میشود، یک سرویس مالی مفید شکل میگیرد.

در واقع ظاهراً برخی فعالیتهای مالی به صورت فردی شبیه سیئه هستند. اما وقتی در قالب یک نهاد و به صورت aggregate  انجام میشوند؛ شکل حسنه پیدا میکنند (عکس ماجرا هم قابل تصور است. قرض‌الحسنه وقتی به عنوان یک فعالیت فردی و در جمع‌های کوچک و خانوادگی انجام می‌شود، یک خیر بزرگ است. اما دیدیم که در شکل یک نهاد، به دزدیِ سازمان‌یافته تبدیل می‌شود و اگر نشود عجیب است).

به عنوان یک مثال دیگر از توزیع ریسک، قراردادهای مضاربه و مرابحه داریم که در‌ آن‌ها، تلاش شده ریسک به شکلی توزیع شود. اما در این نوع قراردادها ما Creditor را به رسمیت نمی شناسیم و صرفاً برای Investor، هویت و ماهیت قائل هستیم: اگر کسی پولی می‌دهد، باید در سود و ضرر شریک شود (هم سرمایه گذار باید این را بپذیرد و هم سرمایه پذیر).

با این محدودیت، بسیاری از ابزارهای مالی و تأمین مالی از دسترس خارج می‌شود. ضمن این‌که مسئله‌ی Governance هم پیش می‌آید:

من دلم می‌خواهد برای کسب و کارم وام بگیرم. اما حاضر نیستم تو در زیان من شریک شوی. چون کسی که در زیان شریک است، در سود هم سهم بیشتری می‌خواهد. ضمن این‌که کسی که در زیان شریک است، می‌خواهد «در تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری هم مشارکت کند».

در کل، بحث پوشش ریسک به نظرم در دنیایی که هیچ پولی مثل چند دهه قبل وجود ندارد، یکی از چالش های تمام سیستم‌های اقتصادیِ بدون پول و مبتنی بر ارز است.

این که پول مدتهاست از جهان جمع شده و دیگر وجود ندارد و ما هم ارز و تبعات سیستم ارز محور را نمیفهمیم، چیزی نیست که ما آن را گردن آمریکا و انگلیس و دیگران بیندازیم (هیچ گنجشکی تا به حال، گربه را نصیحت نکرده که مرا نخور. گنجشک یا باید بپرد یا باید بپذیرد که خورده شود. گریه و روضه‌خوانی هم تأثیری ندارد). این صرفا ناشی از فهم ناقص ما و تلاش نکردن برای درک دنیای جدید است.

این ما هستیم که باید ریسک را بفهمیم. بتوانیم آن را مفهوم پردازی کنیم و ابزارهای پوشش ریسک و معامله‌ی ریسک و جابجایی ریسک را به‌کار بگیریم.

حتی اگر این کارها را رسماً انجام ندهیم، با اسم‌های دیگر انجام می‌شوند. اما چرا آن‌ها را به شکلی درست روی میزِ اقتصاد قرار ندهیم و درباره‌شان صحبت نکنیم؟

در بدنه‌ی اقتصاد اسلامی هم، برخی کشورها مانند مالزی و بحرین و امارات، به سمت این حرکت رفته‌اند. مثلاً اگر طرح تحوط را که IIFM عرضه کرده ببینی، می‌توان گفت نمونه‌ای از تلاش برای طراحی و ارائه‌ی مشتقات مالی جدید با هدف پوشش و معامله‌ی بهترِ ریسک است (تحوط تقریباً معادل Hedge محسوب می‌شود).

فکر می‌کنم به اندازه‌ی کافی از حقوقم به عنوان یک ایرانی اصیل (حرف زدن درباره‌ی همه‌ی چیزهایی که نمی‌فهمم و احترام نگذاشتن به هر چیزی که از خودم بزرگتر و مهم‌تر است و ادعا داشتن سر همه‌ی ندانسته‌ها و نداشته‌هایم) استفاده کرده‌ام و بهتر است این نوشته را دیگر ببندم.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

The post درباره اصالت، شهرت، پول و ارز appeared first on روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی.

از کتاب انسان خداگونه تا ۲۱ درس نوح هراری (در حال تکمیل)

این نوشته ناقص است و به تدریج تکمیل می‌شود.

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: احسان بیرانوند

موضوع بحث: احسان اخیراً کامنت‌های متعددی در روزنوشته‌ها داشته که فرصت نشده بود به آن‌ها بپردازم. به همین علت، تصمیم گرفتم همه را یک‌کاسه کنم و در این‌جا کمی در مورد آن‌ها بنویسم. ضمناً من پیش از این چیزی شبیه معرفی، درباره‌ی کتاب انسان خردمند نوشته بودم که اگر آن را نخوانده‌اید، شاید خواندنش در کنار این نوشته مناسب باشد. خصوصاً این‌که حرف‌ها و دیدگاه‌های مثبت را در آن‌جا گفته‌ام و آن‌چه برای این‌جا مانده، بیشتر از جنس نگاه انتقادی خواهد بود.

وبلاگ احسان: احتمالاً می‌دانید که احسان وبلاگی هم به نام Philothinkers دارد که فکر می‌کنم اگر بخواهید از روزمرگی فاصله بگیرید و خوراک‌هایی برای فکر کردن داشته باشید، به‌نظرم خواندنش یکی از گزینه‌های خوب است.

بخش‌هایی از صحبت‌های احسان (کلیک کنید)

الان که شرح دردسرهای سریال دیدنتو شنیدم،دیدم که خیلی باتجربه خودم مطابقت داره.منم در دیدن سریال دچار مشکل میشم،چون همیشه جایی وسط کار دلسرد میشم و حوصله م سر میره. چیزی که حتی باعث شد Game of Thrones رو تا اپیزود ۸ از فصل ۵ بیشتر نبینم.
این تجربه در مورد سریال Westworld هم پیش اومد؛اما این یکی،چون دو فصل بیشتر ازش منتشر نشده بود مقاومت در برابر بی حوصلگیِ نابهنگامِ میانه هایِ فیلم کار ساده تری بود و نتیجتا مقاومتم نتیجه داد و دیدمش.
اما بعد از یکی دوهفته که به تجربه م از دیدن اون سریال نگاه کردم،متوجه شدم که درامد چندانی از این خرج زمان نداشتم. حتی سوالاتی که حین دیدن فیلم و بعدش ذهنم رو درگیر کرده بودن(و به نظر از جنس سوالات فلسفی بودن) محو شدن و اصولا فقیرتر شدم(بخشی از سوالات واقعی خودم که قبل از شروع فیلم در ذهنم داشتم+زمان را در ازای دیدن فیلم+سرگرمی دادم و جوابهای چندان درخوری هم بدست نیاوردم.).
و کتاب انسان خداگونه که در این کامنت هم که بهش اشاره کردی هم تا حد کمتری چنین تاثیری داشت؛
محمدرضا من از اینکه کتاب را خوندم لذت بردم واقعا هم نکات جالبی رو مطرح کرده بود که ذهن رو درگیر میکرد ولی در پایان ۳مین ماه که از خوندش میگذره الان حسم اینه که در بهترین حالت کتاب یه سری کلیدواژه برای بررسی بیشتر بهم داده که ارزشمنده(و البته شاید،چند داستان جالب برای سرگرم کردن دوستان در بحثها)
اما یه سوال که در واقع برای پرسشش این همه مقدمه نوشتم اینه که از نظر شما، ایا ممکنه کتاب یا فیلمی باعث ایجاد نوع اگاهی غیرعمیق در پی اون،توهم اگاهی بشه و ما را از کنجکاوی واقعی و پیگیری برای پاسخ بهش دور کنه و از این طریق تاثیر منفی داشته باشه یا خیر؟

***

تقریبا هر وقت که روزنوشته های تو رو میخونم به ذهنم میرسه و تو جواب دادن بهش زیاد موفق نیستم،سوال ساده ایه:
چطور از متفکری که کتابش رو میخونم یا به طور کلی از هر کس که چیزی یاد میگیرم، قدرت فکر کردن مستقل رو از دست ندم؟
چون گاهی خودم رو در وضعیتی میبینم که (به اصطلاح خود شما)،تبدیل به ماشین بازگو کننده کتابها شدم.

***

محمدرضا،مطالعه‌ی کتاب اخیر هراری(۲۱ درس) را چندروزی است که تمام کردم پس از آنکه تمام شد تلاش کردم بفهمم که با توجه به تمام مطالبی که بیان شد(و به گونه‌ای طرح دوباره نظرات نویسنده،این‌بار در قالبی مستقیم‌تر،بنظر می‌رسد) وظیفه‌ی من چیست؟
در واقع نمیدانم که واکنش درست برای من در مواجهه با این کتاب چیست؟
اصلا من مخاطب این کتاب هستم؟
من به عنوان یک فرد در یک جامعه(چه در جامعه انسانها،چه در جامعه کوچکتر مثلا کشورم و…)
از نظر شما،تحلیل‌ها این دو کتاب اخیر ایشان از روند تکنولوژی و آینده،را تا چه‌مقدار باید جدی گرفت؟
و همچنین کنجکاوم بدانم که نظر شخصی شما در مورد ایستگاه پایانی کتاب،”مدیتیشن”،که به‌نظر می‌رسد توصیه نویسنده به مخاطبش است،چیست؟

تذکر تکراری (کلیک کنید)

پیش از این هم گفته‌ام که چه برای یاور و چه سایر دوستانم، بخش‌هایی از صحبت‌هایی که می‌نویسم، ساده و گاه واضح است. با این حال با توجه به این‌که این مطالب در یک جمع عمومی مطرح می‌شود و ممکن است پس‌زمینه‌های ذهنی خوانندگان متفاوت باشد، به بعضی از نکات واضح نیز اشاره می‌کنم.

بنابراین اشاره به برخی نکته‌ها در مطالبی که با عنوان #گفتگو با دوستان مطرح می‌شوند، نه به خاطر یادآوری یا آموزش به مخاطب مستقیم نوشته، بلکه برای خوانندگانی است که شاید کمی از فضا دورتر باشند. ضمن این‌که همواره به خاطر داشته باشیم که گفتگو با دوستان، از جمله‌ آلوده‌ترین مطالب روزنوشته به سلیقه‌ی شخصی نویسنده‌ی این وبلاگ محسوب می‌شوند.

احسان.

پیش از هر چیز، باید تأکید کنم که آن‌چه در ادامه می‌نویسم، با آن‌چه تو مطرح کرده‌ای، تناظر یک به یک ندارد. اما فضای کلی‌ حرف‌هایم به دغدغه‌هایی که تو مطرح کردی نزدیک است و از این منظر، شاید خواندن‌شان، بی‌فایده نباشد.

سعی می‌کنم حرف‌هایم را به تکه‌های کوچک تقسیم کنم تا مرور و بررسی آن‌ها ساده‌تر باشد.

سریال‌های علمی – تخیلی

چون پیش از این درباره‌ی سریال دیدن و بحث‌های مربوط به آن، نکاتی را (در زیر بحث فیلم فراری) نوشته‌ام، فقط خواستم توضیح کوتاهی در ادامه‌ی حرف‌های تو بنویسم و به حرف‌های قبلی خودم اضافه کنم.

یک مفهومی هست که از بس در شبکه‌های اجتماعی دست‌خورده شده و همه به آن اشاره کرده‌اند، خجالت می‌کشم آن را تکرار کنم.

اما از سوی دیگر، به علت اهمیتش، نمی‌توانم به سادگی از کنارش بگذرم.

آن مفهوم این است که: سوال‌ها مهم‌تر از پاسخ‌ها هستند.

در هزاره‌های قبل، زمین پُر بود از مدعیانی که فکر می‌کردند پاسخ همه‌ی سوال‌ها را می‌دانند.

امروز، مقام و اعتبار، شایسته‌ی کسانی است که سوال‌های بهتری دارند یا می‌توانند سوال‌های بهتری در ذهن ما برانگیزند.

تجربه‌ی شخصیِ من – که استدلال محکمی هم برای آن ندارم – این است که فیلم‌ها و سریال‌های علمی-تخیلی، نهایتاً به سوال‌های بسیار سطحی می‌رسند.

چند بار از بینندگان این نوع سریال‌ها (یا محصولات مشابه در گروه علمی-تخیلی) چنین جمله‌هایی را شنیده‌ای:

  • حالا واقعاً این‌طوریه؟
  • یعنی واقعاً یه روز این‌جوری می‌شه؟
  • من که فکر می‌کنم اغراقِ زیادی داشت.
  • چقدر ایده به ذهنم رسید.
  • من که فکر می‌کنم این‌جاش اون‌جوری بود. تو چی فکر می‌کنی؟ (سوالِ کسی که چیزی را نمی‌داند از کس دیگری که او هم چیزی نمی‌داند)

کمتر دیده‌ام این نوع محصولات، سوال‌های جدی و عمیق در ذهن مخاطب ایجاد کنند. آن‌ هم به دو علت است. یکی ماهیت سرگرم‌کننده‌ی آن‌ها و دیگری این‌که نویسندگان و کارگردانان این نوع محصولات، نه فیلسوف‌ هستند و نه محقق و نه دانشمند. آن‌ها در بهترین حالت، هنرمندند. هنرمند آن‌چه را در ذهن خود دارد، بیرون می‌ریزد و خلق می‌کند. اما دانشمند می‌کوشد جهانِ بیرون را درون ذهن خود بریزد و این دو، در شکل و روش و ماهیت، متفاوتند.

در حالی که یک کتاب خوب، در هر چند پاراگراف یا چند صفحه، یک سوال جدید پیش روی تو می‌گذارد. آن هم نه سوال‌های کلی و مبهم از جنس این‌که: یعنی می‌شه؟ یا نمی‌شه؟

بلکه سوال‌هایی دقیق که مفروضات و چارچوب مشخص دارند و می‌شود روی آن‌ها کار کرد.

به خاطر همین، من همیشه به دوستانم پیشنهاد می‌کنم که وقتی فیلم علمی-تخیلی می‌بینند، احساس نکنند که در مقایسه با دیدن سایر فیلم‌ها (مثلاً یک درام عمیق و خوب)، در حال انجام کار فاخرتری هستند.

فیلم علمی-تخیلی، بیش از هر چیز فیلم است و در کنار آن، اگر چیزی بیشتر باشد، تخیلی است. اما علمی نیست و این را نباید به سادگی فراموش کنیم.

هراری – نویسنده‌ای پُرکار

یوال نوح هراری - کتاب انسان خداگونه

منبع عکس

احسان. در حرف‌هایت به کتاب ۲۱ درس و همین‌طور انسان خداگونه هراری اشاره کردی.

راستش را بخواهی، نخستین مرتبه‌ای که کتاب انسان خداگونه را دیدم – حتی پیش از باز کردن کتاب – احساس خوبی به آن نداشتم.

علتش هم به انسان خردمند بازمی‌گردد.

انسان خردمند را فکر می‌کنم نخستین روزهایی که در ویترین کتابفروشی‌ها دیدم، خریده و خوانده بودم و نسخه‌ی صوتی‌اش را هم گوش داده بودم و از کتاب، نسبتاً راضی بودم.

تنها مشکل این بود که نوعی شهود در من شکل گرفته بود که هراری احتمالاً همه‌ی منابعی را که به عنوان رفرنسِ مورد استفاده معرفی کرده، نخوانده؛ یا دستِ‌کم به صورت دقیق نخوانده است.

هنوز هم نمی‌خواهم به‌طور قطع چنین ادعایی بکنم. اما در خلوت خودم، این را پذیرفته‌ام.

فقط به عنوان یک مثال، صفحه‌ی ۳۰ و ۳۱ کتاب، اشاره‌هایی به عدد دانبار می‌کند. قبلاً کتاب دانبار را خوانده بودم و اگر به خاطر داشته باشی، یکی دو بار هم در روزنوشته‌ها به کار او اشاره کرده‌ام (مثلاً در بحث نظافت اجتماعی).

دانبار از اصطلاح Social Cortex یا کورتس اجتماعی استفاده می‌کند و مطالعاتش هم بر پایه‌ی سایز نئوکورتس مغز انواع حیوانات است. کلمه‌ی تحقیقات جامعه‌شناختی (Sociological Research) در کتاب هراری برای توصیف مطالعه‌ی دانبار، برایم عجیب بود. چون تحقیق دانبار، مبنای جامعه‌شناسی ندارد.

بعد هم دیدم که در مورد شایعه و نقش آن توضیحاتی داده:

In the wake of cognitive revolution, gossip helped Homo sapiens to form larger and more stable bands.

بقیه‌ی توضیحات این دو صفحه را هم خواندم و حس کردم فضای این حرف، چندان با حرف‌ها و الگوی فکر کردن دانبار سازگار نیست (دانبار، حساسیت کلامی بسیار بالایی دارد و مرزهای بین فکت و فرضیه و نظریه و دیدگاه شخصی را به دقت در حرف‌ها و نوشته‌هایش تفکیک می‌کند).

کتاب دانبار را آوردم و دوباره خواندم و به صفحه‌هایی که ارجاع داده بود نگاه کردم. هراری حتی گفته بود اگر می‌خواهید مقاله‌ای در نقد دیدگاه دانبار بخوانید، به فلان مقاله سر بزنید. اما آن‌چه دانبار گفته بود و آن‌چه هراری می‌گفت، ربط چندانی به هم نداشتند.

نمونه‌های از این جنس در متن هراری کم نیستند و آن‌چه گفتم، صرفاً یک نمونه است. این نمونه را به آن علت انتخاب کرده‌ایم که احتمالاً موضوعش احتمالاً برای خواننده‌ی روزنوشته آشناتر است.

با این حال، اصلِ کار هراری، آن‌قدر بزرگ و ارزشمند و تأثیرگذار است که به‌نظرم نمی‌بایست و نباید با این حاشیه‌ها، اصل را به گوشه برانیم. ضمن این‌که بهتر است در نقد هراری محتاط باشیم. خصوصاً که منتقدان او، اغلب نه اهل علم، بلکه عمدتاً ساکنان کلیساها و خیال‌پردازان کنیسه‌ها و مدافعان نوستالژی حاکمیت مذهب در دوران قرون وسطی هستند و اگر مراقب نباشی، ممکن است با نقد هراری، در ردیف آن‌ها قرار بگیری (این مطلب و این یکی مطلب را به عنوان نمونه نگاه کن).

حالا فرض کن با چنین حس و پیش‌فرضی، می‌بینی به فاصله‌‌ای نه‌چندان طولانی (کمتر از ۴ سال پس از انتشار نسخه‌ی عبری کتاب اول) کتاب دیگری روی پیشخوان کتاب‌فروشی‌هاست که تألیف آن هم، مستلزم مطالعه و بررسی‌های فراوان است (درست است ما در چهار سال در کشورمان، از دیپلم به دکترا می‌رسیم و ظاهراً در چهل سال، می‌توانیم جزو هفت کشور برتر جهان باشیم. اما در بیرون از مرز‌های ما، جهان بر اساس منطق و حساب و کتاب، حرکت می‌کند و ۴ سال برای آن کار، به‌نظرم زمان کمی بود).

این‌ها را اضافه کن به کتاب بیست و یک درس و همین‌طور کتاب پول که هر دو در سال ۲۰۱۸ بیرون آمدند (البته انصافاً حجم این دو کتاب کمتر است و ماهیت‌شان هم با کتاب‌های پیشین هراری تفاوت دارد و در آن سطح از پیچیدگی نیست. ضمن این‌که بخش‌های قابل توجهی از دو کتاب آخر، از مقاله‌هایی که هراری قبلاً نوشته اقتباس شده‌اند).

البته با همه‌ی این‌ها، انسان خداگونه را خریدم و خواندم و در ادامه درباره‌اش می‌نویسم.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

The post از کتاب انسان خداگونه تا ۲۱ درس نوح هراری (در حال تکمیل) appeared first on روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی.

درباره الکسا و کلمات کلیدی موتورهای جستجو در آن

مدتی پیش، در ادامه‌ی گفتگوهایی که با یاور مشیرفر داشتم، مطلبی نوشته بودم تحت عنوانِ سرویس های وبلاگ نویسی و توافق ضمنی حضور در پلتفرم‌ها.

در آن‌جا به بحث کلمات کلیدی جستجو (Top Keywords from Search Engines) در گزارش الکسا اشاره‌ای داشتم. این‌ها کلماتی هستند که وقتی به سایت الکسا مراجعه می‌کنید و رتبه الکسای یک وب‌سایت را می‌بینید، برای شما نمایش داده می‌شوند.

مثلاً در لحظه‌ای که این مطلب را می‌نویسم، کلمات کلیدی که الکسا برای متمم نمایش می‌دهد این‌ها هستند:

رتبه الکساو کلمات کلیدی موتورهای جستجو

فواد و سعید، در زیر اون مطلب به این نکته اشاره کرده بودند که گاهی اوقات کلمات کلیدی که الکسا معرفی می‌کنه خیلی ربطی به کار ما نداره. یا واقعاً پرورودی‌ترین کلمات ما نیست.

من چند تا نکته‌ در ارتباط با این مسئله (و وابسته به این مسئله) به ذهنم رسید که گفتم این‌جا مطرح کنم.

همون‌طور که در متمم، در معرفی سایت الکسا گفته شده، سیستم الکسا بر نمونه‌گیری استوار شده. یعنی کسانی که تولبار الکسا رو روی مرورگر خودشون نصب می‌کنند، در جامعه‌ی آماری الکسا قرار می‌گیرن.

البته الکسا این ضعف رو می‌دونه و بارها اعلام کرده که ما از چند هزار پلاگین دیگه هم استفاده می‌کنیم و پنل ما خیلی کوچیک نیست و ادعاهایی از این جنس.

اما به نظر میاد که این‌ها بیشتر برای این باشه که بیزینس الکسا از بین نره. اگر چه فکر می‌کنم میان‌مدت و بلندمدت، سرویسی به اسم رتبه الکسا مثل این روزها، معنا نداشته باشه و کمرنگ بشه.

چون بعد از این‌که سواد دیجیتال کسب و کارها بالاتر بره و بتونن اثربخشی کمپین های تبلیغاتی خودشون رو بسنجن، دیگه معیارشون رو رتبه الکسا قرار نمی‌دن.

الکسا سرویسی هم داره که می‌گه اگر اکانت من رو بخرید (به قول خودمون، کاربر ویژه‌ی من باشید)، من یه اسکریپ به شما می‌دم که توی صفحات سایت‌تون بذارید، تا دیگه نمونه‌گیری آماری نکنم و دقیق همه چیز رو اندازه بگیرم و اساساً مدل درآمدی الکسا بر اون اساس هست (الکسا اصرار می‌کنه که نصب اسکریپت، داده‌های شما رو واقعی‌تر میکنه و نه الزاماً بهتر. اما فکر می‌کنم وقتی نمونه‌ی آماری ضعیف باشه، داده‌ی واقعی‌تر معمولاً بهتر هم هست. اگر نبود که الکسا ورشکست می‌شد).

ضمن این‌که الکسا بیشتر کاربران روی دسکتاپ رو مانیتور می‌کنه و در ترکیب ترافیک امروز دنیا، این یعنی یه بخش جدی از ترافیک، به درستی سنجیده نمی‌شه.

همه‌ی این‌ها رو گفتم که بگم، هر چقدر ترافیک ما بیشتر و پراکنده‌تر (و رتبه‌ی الکسای ما بهتر) باشه، احتمال این‌که الکسا در برآورد کردن کلمات کلیدی سایت‌مون بهتر عمل کنه بیشتر میشه.

اما اگر بازدیدمون هنوز زیاد نشده باشه، این ریسک وجود داره که الکسا دچار خطای جدی در تشخیص کلمات کلیدی بشه (مگر این‌که سایت بسیار متمرکز روی یک موضوع کار کرده باشه که در این حالت، احتمال خطا کمتر میشه).

به عنوان مثال فرض کنید فواد انصاری جایی در سایتش از اصطلاح یک اشتباه نابخشودنی در زندگی کاری من استفاده کرده باشه.

من روی مرورگر خودم تولبار الکسا داشته باشم و در گوگل، دقیقاً همین اصطلاح رو سرچ کنم.

به احتمال زیاد، وبلاگ فواد در صفحه اول گوگل ظاهر می‌شه. اگر افراد دیگری که به وبلاگ فواد سر می‌زنن، Alexa Toolbar نداشته باشن (یا تعداد کمی از اون‌ها داشته باشن) الکسا عبارت کلیدی یک اشتباه نابخشودنی در زندگی کاری من رو به عنوان یک ورودی جدی سایت فواد ثبت می‌کنه.

حتی وقتی بازدید سایت به چند صدهزار Pageview می‌رسه هنوز این خطاها وجود داره. مثلاً احتمالاً حدس می‌زنید (و گزارش‌های کنسول سرچ گوگل هم تأیید می‌کنه) که بزرگترین ورودی سایت متمم، کلمه‌ی مذاکره هست.

اما این در گزارش الکسا دیده نشده.

حدس زدن علتش کار دشواری نیست.

اکثر آدم‌هایی که توی ایران، از تولبار الکسا استفاده می‌کنند، دنبال بحث‌هایی مثل دیجیتال مارکتینگ، سئو و تولید محتوا هستند. آدم‌هایی که دنبال مذاکره و مدیریت و مباحث از این جنس هستند، احتمالاً از این ابزارها کمتر استفاده می‌کنند.

به خاطر همین، الکسا کلمات کلیدی متمم رو دقیق تشخیص نمی‌ده (اشتباه هم تشخیص نمیده. چون به هر حال ما روی این کلمات هم ورودی سئو داریم. اما سرچ این مفاهیم قابل مقایسه با سرچ مذاکره نیست).

در کل، روش‌های Cheat کردن متعددی برای الکسا وجود داره که یکی از نشونه‌هاش، تغییر غیرمنطقی و بسیار شدید در رتبه الکسا هست (با روبات نویسی و کارهای مختلف میشه به راحتی این کار رو کرد).

من از الکسای یه سایت چند وقت پیش اسکرین شات گرفتم که شاید بتونه بهتر این رو نشون بده (طبیعتاً الان رتبه‌اش تغییر کرده):

cheating-alexa

معنی چنین تغییری در این نقطه از فهرست رتبه‌بندی الکسا، اینه که بازدید یک سایت، ناگهان روزانه به اندازه‌ی بیش از ۱۰۰۰۰۰ pageview افزایش پیدا کرده باشه. چنین چیزی، با بزرگترین کمپین‌ها هم غیرممکنه (بنر تبلیغی در سایت‌های اول کشور، روزانه به زحمت چند هزار کلیک میاره و معمولاً هم نمیاره).

ضمن این که بعیده سایتی که چند صدهزار بازدید داره، یک درصد کل بازدیدکنندگانش با جستجوی اون عبارت عجیب و غریبِ آخر، بهش راه پیدا کرده باشن (البته این خطا در روش داشتن. وگرنه نباید این عبارت در میومد).

سایت‌های این‌طوری در کشور زیاد هستن و الگوی رشدشون هم Fake it to make it هست.

با این روش، رتبه رو به شکل مصنوعی خوب نشون می‌دن. به این امید که سایت‌ها و کسب و کارهایی که سواد کمتر دارن و فضای دیجیتال رو نمی‌شناسن و نمی‌تونن اثربخشی تبلیغات‌شون رو بسنجن، بهشون تبلیغ بدن. بعد هم امیدوارن همین تبلیغ‌ها خودش کلیک اضافه بیاره و رتبه‌شون خوب بمونه. تجربه‌ی من نشون داده که کسانی که سراغ این ابزارها می‌رن، سه یا چهار سال پس از مشاهده‌ی این Jump‌ها روی نمودار الکسا، دیگه توی اکوسیستم کسب و کار باقی نمی‌مونن و کسی حتی اسم‌شون رو به خاطر نمیاره.

توضیحِ تأکیدی: من صرفاً برداشت خودم رو نوشتم و این یک نظر کارشناسی نیست. طبیعتاً در متمم هم مسئولیت این کارها بر عهده‌ی خود من نیست و همکارانم پیگیر مباحث فنی هستند.

نتیجه‌ی اخلاقی دیجیتال:

  • رتبه‌ی الکسا، می‌تونه تنها یکی معیارهای سنجش ترافیک باشه؛ اما برای کسانی که صاحب اون سایت نیستند. برای سایت خودمون، وقتی دسترسی به اطلاعات کامل و دست اول داریم، این شاخص‌ها، معیار مناسبی محسوب نمی‌شن.
  • سایت‌هایی که به مباحث فضای دیجیتال می‌پردازند، شانس بیشتری دارند که ترافیک‌شون دقیق‌‌تر ارزیابی بشه و هر چی موضوع، از فضای دیجیتال و سئو و محتوا (که مخاطب‌هاش معمولاً در پنل الکسا قرار می‌گیرن) دورتر بشه، به نظر می‌رسه که میزان خطا افزایش پیدا کنه.
  • اگر خواستید توی یه سایت تبلیغ بدید، حتماً مکانیزم‌هایی برای ردیابی ترافیک در نظر بگیرید (مثلاً یه لندینگ اختصاصی که آدرسش رو فقط به سایت تبلیغ‌‌دهنده دادید). این‌طوری مستقل از ادعاها، می‌تونین اثربخشی واقعی یک برنامه تبلیغاتی رو بسنجین.
  • حتی اگر ترافیک سایت‌تون کم باشه، اما متمرکز روی یک موضوع بنویسین، احتمالاً خطای الکسا در تشخیص کلمات کلیدی به میزان قابل ملاحظه‌ای کاهش پیدا می‌کنه.

نتیجه‌ی اخلاقی غیردیجیتال:

بهترین شاخص‌ها برای رشد و موفقیت و رضایت، اون‌هایی هستند که خودمون می‌تونین ببینیم و بسنجیم و اندازه بگیریم.

شاخص‌های بیرونی، خطای زیادی دارند. ضمن این‌که تلاش برای بهینه‌سازی اون‌ها، خیلی وقت‌ها می‌تونه به شاخص‌های واقعی و همین‌طور رشد و موفقیت و رضایت پایدارمون لطمه بزنه.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

The post درباره الکسا و کلمات کلیدی موتورهای جستجو در آن appeared first on روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی.