نقش کمیت در کنار کیفیت؛ درباره شکست استارت آپ ها و ناکامی‌های دیگر

این نوشته، حرف چندان تازه‌ای ندارد. تکرار حرف‌های قدیمی است؛ به بهانه‌ای جدید.

هفته‌ی گذشته، گروهی از دوستانم که سال پیش – تقریباً همین فصل – استارت آپ کوچک خود را راه‌اندازی کردند، دور میز کافی‌شاپ نشستند.

کافی‌شاپی که هفته‌ای یک‌بار در آن‌جا جلسات‌شان را برگزار می‌کردند. اما موضوع این آخرین جلسه‌ کاری، بحث تصفیه و انحلال تیم‌شان بود.

مهم‌ترین چالش جلسه هم، نه بررسی علت ناموفق ماندن آن تلاش‌ها، بلکه شیوه‌ تقسیم و سرشکن‌کردن هزینه‌هایی بود که در این یک‌سال انجام شده بود.

ماه گذشته، دوستی که دو سال بود برای تبدیل شدن به یک مشاور حرفه‌ای تلاش می‌کرد و شبکه های اجتماعی را از عکس و آرزوهای خود پر کرده بود، پس از این‌که نتوانست موفقیت مورد انتظار خود را به‌دست بیاورد، با استناد به رزومه‌ای که در آن هیچ اشاره‌ای به دو سال آخرش نشده بود، شاد و شادمان در یک شرکت استخدام شد و کارمندی در یکی از پایین‌ترین سطح‌های سازمانی را آغاز کرد.

فصل گذشته، یکی از دوستانم که حدود دو سال بود گاه و بیگاه به وبلاگ نویسی می‌‌پرداخت، وبلاگش را برای همیشه رها کرد و اخیراً دیدم دامین خود را هم تمدید نکرده است.

سال گذشته، یک مرکز آموزشی که قرار بود تحولی در آموزش کشور باشد، پیش از آن‌که غیر از موسسان، فرد دیگری نامش را بشنود، تعطیل شد و آن‌چه ماند، هزینه‌ی اجاره‌ی یک‌ساله‌ی مجوز یک آموزشگاه علمی آزاد بود که هرگز به‌کار نیامد.

این‌ها تنها رویدادهای تلخی نبودند که در چند ماه اخیر شاهدشان بودم. اما شاید چون جزئیات تلاش‌هایشان را بیشتر می‌دیدم، طعم تلخش را بیشتر و بهتر تجربه کردم.

شکست‌ها، هر چقدر هم در ظاهر شبیه باشند، در ریشه با یکدیگر تفاوت‌های فراوان دارند و نمی‌شود همه‌ی آن‌ها را به‌سادگی کنار هم قرار داد.

اما گاهی برخی ویژگی‌های مشترک را می‌توانیم میان فعالیت‌های شکست‌خورده بیابیم و این مشترکات، می‌توانند نقش مهمی در شناخت بهتر مسیر موفقیت و شکست داشته باشند.

وقتی که کار، در صدر فهرست فعالیت‌ها نیست

دوستان استارت آپی من که همه‌ی‌شان خالی از تجربه‌ی کار نبودند و دو نفرشان قبلاً کار تمام وقت هم داشتند، هر چهارشنبه دور همان میز گردِ کافی‌شاپ، با هم جلسه می‌گذاشتند و روزهای دیگر، صرفاً با هم از طریق ابزارهای ارتباطی دیجیتال در تماس بودند.

یک‌بار پیشنهاد کردم که هر روز در خانه‌ی یکی از آن‌ها جمع شوند و از ساعت مشخصی (مثلاً ۸ صبح تا ۳) با هم کار کنند. یکی گفت: ابزارهای دیجیتال آمده که این‌ کارها را نکنیم و دیگری گفت: اگر قرار است از ۸ صبح تا ۳ بعد از ظهر، پشت میز و صندلی کنار هم بنشینیم و کار کنیم (و از هفت هم راه بیفتیم تا به‌خانه‌ی دیگری برسیم) دیگر کارآفرینی چه فرقی با کارمندی دارد؟

من هم گفتم فرقش این است که کارمند می‌تواند ۳ یا ۴ به خانه برود و با بچه‌هایش بازی کند یا فیلم ببیند، اما تو وقتی ۳ یا ۴ به خانه برمی‌گردی،‌ باید تا پاسی از شب، هم‌چنان کار کنی و بعد هم سریع بخوابی تا بتوانی صبح زود دوباره سر کار بروی.

همه خندیدیم و حرف جدی من، به شوخی برگزار شد و گذشت.

دوست وبلاگ نویسم، منظم نمی‌نوشت. فقط هر وقت دلش می‌گرفت یا وقتی هیچ‌یک از آدم‌های لیست تماس تلگرامش، جوابش را نمی‌دادند و پیامی فوروارد نمی‌کردند، از سر بیکاری در سایت خود لاگین می‌کرد و نق‌های روشنفکرانه می‌زد.

یک کانال تلگرام هم داشت که از تعداد و فاصله و زمان و نوع پیام‌های ارسالی می‌توانستی بفهمی یا در رختخواب به آن سر می‌زند یا در زمان نشستن‌های طولانی روی توالت فرنگی.

مرکز آموزشی هم، برنامه‌ی دوم و تفریح پاره‌وقت تعدادی از دوستانم بود که به‌گمان خود از خسته‌کنندگیِ کار دولتی به پول‌پاروکنی بخش خصوصی روی آورده بودند. البته فقط نوک پای خود را در استخر کسب و کار فرو می‌کردند و هرگز با تمام وجود در آن فرو نرفتند.

کمیت به اندازه‌ی کیفیت مهم است؛ شاید هم بیشتر

یکی از ویژگی‌های مشترک همه‌ی این فعالیت‌های شکست‌خورده در نگاه من، بی‌توجهی به فاکتورِ کمیت (Quantity) است.

من نمی‌توانم به یک کارشناس دنیای دیجیتال تبدیل شوم، اما به اندازه‌ی یک کارمند تمام وقت، هفته‌ای ۴۴ ساعت برای مطالعه و یادگیری و افزایش سواد دیجیتال خود وقت نگذارم.

من نمی‌توانم یک وبلاگ موفق داشته باشم، اما کمتر از یک کارمند موفق برایش وقت بگذارم.

من نمی‌توانم یک استارت آپ داشته باشم و کارآفرین شوم، اما نه دو برابر کارمند، که حتی به اندازه‌ی کارمند هم زندگی‌ام را صرف آن نکنم و جلسات کاری‌ام را به گپ‌زدن‌های هفته‌ای یک‌بار، در کنار کیک و قهوه محدود کنم.

ممکن است با خود بگویید، هر روز جلسه بگذاریم؟ هر روز کنار هم بنشینیم؟ اصلاً مگر حرفی داریم که بزنیم؟ هر یک از ما کار خودمان را داریم و وظیفه‌ی متفاوتی بر عهده‌مان است.

مدام بنشینیم و وبلاگمان را Refresh کنیم؟ آن‌قدر F5 بزنیم که سرانگشتانمان ساییده شود و اثر انگشت‌مان از بین برود؟

صبح ساعت هشت برویم در ساختمان آموزشگاه بنشینیم، بی‌آنکه دانشجو و شاگرد و معلم و مخاطبی باشد؟

فکر می‌کنم چنین نگاهی ناشی از این مسئله است که ما فکر می‌کنیم می‌شود همه چیز را کاملاً برنامه‌ریزی شده و هدفمند به‌پیش برد.

این در حالی است که ما واقعاً خیلی وقت‌ها نمی‌دانیم چه می‌خواهیم؛ یا چه باید بکنیم؛ یا چگونه باید کاری را انجام دهیم.

همه‌ی لابیرنت موفقیت را نمی‌توان با بو‌کشیدن و فکر کردن رفت و جستجو کرد. گاهی باید بدویم و به‌دیوار بخوریم. بعد برگردیم و مسیر دیگری را برویم.

همه‌ چیز از قبل قابل پیش‌بینی نیست.

امروز سر کار می‌آییم و کنار هم می‌نشینیم و تا عصر سر در لپ‌تاپ فرو می‌بریم و کار می‌کنیم. هیچ حرفی هم پیش‌نمی‌آید.

اشکال ندارد.

فردا هم همین کار را بکنیم. باز هم حرف پیش نیامد. اگر خانه و جدا از یکدیگر هم بودیم هیچ فرقی نمی‌کرد.

اشکال ندارد.

پس فردا هم همین کار را بکنیم.

آن‌قدر ادامه بدهیم تا یک بار وسط کار، وقتی داریم کاغذی را پاره می‌کنیم و زیر لب غر می‌زنیم، دیگری بپرسد که چه شده؟ و شاید در میان توضیحاتی که به او می‌دهیم، اتفاق جدیدی بیفتد و حرف یا ایده‌ی تازه‌ای مطرح شود.

این گفتگوی کوتاهِ هم‌زمان با مچاله‌کردن و در سطل انداختنِ کاغذ، چیزی نیست که بتوانیم از قبل برایش برنامه‌ریزی کنیم و دقیقاً ساعت ۱۱ صبح روز چهارشنبه، دور میز اجتماعیِ فلان کافه در مرکز شهر، انجامش دهیم.

این کمیت است که نشان می‌دهد کاری را جدی گرفته‌ایم، نه کیفیت

هیچ‌کس با سرودن یک شعر، شاعر نمی‌شود. حتی اگر زیباترین شعر زمان خود را گفته باشد.

هم‌چنان‌که هیچ‌کس با نوشتن یک کتاب، نویسنده نمی‌شود.

هم‌چنان که هیچ‌کس با یک بار کلاس رفتن، معلم نمی‌شود.

هم‌چنان که هیچ‌کس با یک‌سال مدیریت یک مجموعه، مدیر نمی‌شود.

این تکرار و کمیت بالاست است که نشان می‌دهد یک فعالیت، به بخشی از هویت ما تبدیل شده یا قرار است بشود.

لازمه‌ی این تکرار، تخصیص وقت قابل توجه است.

اما طبیعی است که تکرار و پیوستگی، به خودی خود نمی‌تواند شاخص پیش‌بینی‌کننده‌ی موفقیت باشد.

تکرار وقتی مهم است که در آن، یادگیری هم وجود داشته باشد.

یادگیری هم در ساده‌ترین شکل، به این معناست که کاری را که یک ماه یا یک سال است انجام می‌دهم، بهتر از گذشته انجام دهم.

اگر سبک برگزاری و مدیریت پنجاهمین جلسه‌ی تیم استارت‌آپی ما، هیچ تفاوتی با جلسه‌ی دهم ندارد، این تکرار، چیزی نیست که بتوان به آن دل‌خوش کرد.

اگر پیوسته در وبلاگم مطلب می‌نویسم، اما مخاطب نمی‌تواند پنج مطلب بدون تاریخ آن را بخواند و ترتیب زمانی‌شان را – با کمی خطا – حدس بزند، احتمالاً تکرار چندان مفید نبوده و در‌ آن یادگیری نداشته‌ام.

اگر در اینستاگرام ۱۰۰۰ پست دارم و پست‌های ۹۹۰ تا ۱۰۰۰ کمابیش شبیه پست‌های ۵۰۰ تا ۵۱۰ هستند، یعنی احتمالاً در این ۵۰۰ پست آخر، خودم و  دیگران را سر کار گذاشته‌ام.

اگر در حال پیش بردن دو کار کارآفرینانه‌ی موازی هستم و مدعی هستم برای هر دو هم انرژی و انگیزه دارم، احتمالاً دارم به یکی از سه طرف دروغ می‌گویم. یا به همکارانم در یکی از پروژه‌ها و یا به خودم. چون فرصت تکرار و یادگیری را از خودم گرفته‌ام یا توانایی‌ام را چنان بالا دیده‌ام که حس کرده‌ام من، بر خلاف دیگران، از تکرار و یادگیری بی‌نیازم. می‌توانم اسمارت کار کنم و به‌جای این اسمارت بودن، کمتر کار کنم یا دست به‌کار دیگری بزنم.

اگر کسی به من بگوید کار یا فعالیت جدیدی را شروع کرده‌ام، ابتدا از او می‌پرسم: هفته‌ای چقدر وقتت را می‌گیرد؟

اگر زمان زیادی را نگفت، به بقیه‌ی حرف‌هایش گوش نمی‌دهم. اما اگر زمان زیادی را گفت به سراغ سوال دوم می‌روم: آیا حس می‌کنی گذر زمان و تکرار فعالیت‌ها بر کیفیت فعالیت‌هایت هم تأثیر داشته است؟

مسیر پیشرفت و موفقیت، مسیر بی‌رحمی است. پاره‌وقت‌ها در آن، هر چقدر هم هوشمند یا نابغه باشند، زیر دست و پای آن‌ها که تمام وقت خود را روی هدف‌شان گذاشته‌اند، تکه تکه می‌شوند و از ادامه‌ی مسیر باز می‌مانند.

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

The post نقش کمیت در کنار کیفیت؛ درباره شکست استارت آپ ها و ناکامی‌های دیگر appeared first on روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی.

شاخص های موفقیت حداقلی | درباره‌ی پشتکار کور

پیش نوشت: مطلبی که در این‌جا مطرح می‌کنم، نه تازه است و نه پیچیده. ضمن این‌که همه‌ی ما به شکل‌های مختلف با آن برخورد کرده‌ایم. اما صرفاً به علت اهمیت آن، و نیز این‌که مصداق‌های متعددی از آن را طی ماه‌های گذشته مشاهده و تجربه کردم، گفتم شاید بد نباشد در این‌جا به آن اشاره کنم تا کمی بیشتر به آن فکر کنیم.

پشتکار خوب است

پشتکار یا همان Persistence (یا به قول عرب‌‌زبان‌ها: اصرار) ، صفت مثبتی است که همه‌ی ما درباره‌اش بسیار شنیده و خوانده و نوشته‌ایم.

بعید می‌دانم بتوان فرد موفق و رشدیافته‌ای را پیدا کرد که نقش پشتکار را در موقعیت و جایگاه و دستاوردهایش،‌ کوچک و کم‌اهمیت بشمارد.

تصویر کسی که مدام می‌بازد و زمین می‌خورد و دوباره برمی‌خیزد و ادامه می‌دهد، بخشی از تصویر ذهنی ما از کارآفرینان و قهرمان‌های بزرگ کسب و کار است.

کارتون زیر هم که هر از چندگاهی، در وب و شبکه های اجتماعی دست‌به‌دست می‌شود و همه‌ی ما بارها آن را دیده‌ایم، به همین نکته اشاره دارد:

هرگز تسلیم نشو - تأکیدی بر اهمیت پشتکار

این کارتون، ما را بر آن می‌دارد که برای فرد ناامید‌شده‌ در پایین تصویر، متأسف شویم و با خود بگوییم ای کاش، چند ضربه‌ی دیگر هم بر دیوار روبروی خود می‌کوفت، تا همه‌ی توانی که تا این نقطه صرف کرده، بی‌حاصل و عقیم نماند.

اصرار بر مسیر نادرست، نادرست است

این گزاره هم، به اندازه‌ی گزاره‌ی قبل واضح است.

حاصل ترکیب گزاره‌ی واضح اول و گزاره‌ی واضح دوم، گزاره‌ی واضح سومی می‌شود که زمانی در دیرآموخته‌ها نوشتم:

«هوشمندی، به تلاش دائمی کورکورانه نیست؛ گاهی هوشمندی به تشخیص لحظه‌ی مناسب قطع کردن تلاش است.»

یک بار هم درباره‌ی این جمله، مطلبی تحت عنوان هنر متوقف شدن نوشتم که احتمالاً خوانده‌اید و به‌خاطر دارید.

درباره‌ی پشتکار کور

به این مثال‌های فرضی توجه کنید:

مثال اول – نوسازی منازل مسکونی

من تصمیم می‌گیرم در زمینه‌ی کارهای پروژه‌ای مربوط به نوسازی  و بازسازی منازل مسکونی فعالیت کنم. پروژه‌ی اول من منفی می‌شود. پروژه‌ی دوم هم، زیان‌ده می‌شود. اما با خود می‌گویم نباید رها کنم. ادامه می‌دهم و از تجربیات قبلی درس می‌گیرم. روزی برای همه خواهم گفت که پنج پروژه‌ی اول، زیان‌ده بود، اما من انگیزه‌ام را از دست ندادم و ادامه دادم تا به موفقیت‌های فعلی رسیدم.

مثال دوم – فعالیت در شبکه‌های اجتماعی

در یکی از شبکه‌های اجتماعی، مثلاً اینستاگرام یا مرحوم تلگرام فعالیت می‌کنم. عده‌ای هم اکانت یا کانال من را دنبال می‌کنند. تعداد در حدی می‌شود که به ذهنم می‌رسد یک سمینار آموزشی برگزار کنم و از این سرمایه‌ی دیجیتال (مخاطبان کانال یا اکانت اینستاگرام) استفاده کنم. سالن می‌گیرم و تلاش می‌کنم و نهایتاً مثلاً از یازده کیلو مخاطب، ۱۰ یا ۱۲ گرم حاضر می‌شوند در سمینار حاضر شوند. با خود می‌گویم، مردم هنوز از این حرکت ارزشمند فرهنگی من مطلع نشده‌اند. پس ادامه می‌دهم (چند مورد لایو اینستاگرام اساتید مدیریت، روانشناسی و کسب و کار را با یک نفر مخاطب دیده‌اید؟).

همین چند هفته پیش، چهارمین سمینار سالانه‌ی ….، در سالنی دویست نفری برگزار شد و باز هم مانند سال‌های قبل، ۱۵ نفر آمدند که اگر مسئول محترم نظافت را هم – که به زور روی صندلی نشاندند – بشمارید و مجری را هم جمع بزنید، به عدد ۱۷ می‌رسید. به شوخی به دوستم می‌گفتم اگر مجلس روضه‌خوانی بود، به سبک مداح‌ها می‌گفتی: مجلس بی‌ریااست، اما سمینار سالانه با کارکرد اقتصادی را نمی‌توانی با چنین واژه‌هایی توصیف کنی.

مثال سوم – وبلاگ نویسی تجاری

تصمیم می‌گیرم وبلاگ بنویسم و این نوشته‌ها را، نه برای پرکردن اوقات فراغت، بلکه با این هدف می‌نویسم که روزی بتوانند منفعت مالی و اقتصادی برایم ایجاد کنند (مستقیم یا غیرمستقیم). پنج سال وبلاگ می‌نویسم و هنوز تنها مخاطبش خودم هستم یا دوستانی که به زور به آن‌ها زنگ می‌زنم که بیایید و پست آخرم را بخوانید. اما با خود می‌گویم اشکال ندارد، بیشتر ادامه می‌دهم تا نتیجه بگیرم.

مثال چهارم – فروش خدمات بیمه

دفتر نمایندگی بیمه تأسیس می‌کنم و سال اول و دوم، هنوز سر‌به‌سر نشده‌ام. با خود می‌گویم اشکال ندارد الان نباید این کار را رها کنم. ادامه می‌دهم و با پشتکار خود بالاخره به موفقیت می‌رسم.

ویژگی‌ همه‌ی این مثال‌ها در این است که من می‌ترسم نقطه‌ای که کار را رها می‌کنم، دقیقاً همان نیم متری الماس‌ها باشد و تنها با چند کلنگ دیگر، بتوانم به دستاورد ارزشمند و مطلوب خود، برسم.

شاخص‌های موفقیت حداقلی

آن‌چه تا این‌جا گفتم را، بارها و بارها به بیان‌های مختلف گفته و نوشته‌ام. اما این‌ها را دوباره گفتم تا بتوانم بر اهمیت شاخص‌های موفقیت حداقلی تأکید کنم.

یک کار دشوار این است که نقطه‌ای را پیدا کنم که هم به اندازه‌ی کافی مرا به تلاش و پشتکار ترغیب کند و هم باعث نشود که کورکورانه تمام تلاش و توان خود را در یک چاه بی‌نتیجه بریزم و بسوزانم.

فکر می‌کنم شاخص موفقیت حداقلی بتواند در این زمینه بسیار مفید باشد. شاخص موفقیت حداقلی، هدف مطلوب نیست؛ بلکه نقطه‌ی رها کردن فعالیت است (چیزی شبیه نقطه‌ی ترک مذاکره).

به عنوان مثال، به مورد پروژه‌ی بازسازی منازل که در بالا اشاره کردم فکر کنید. هدف مطلوب ممکن است ۳۰٪ سود برای پروژه‌‌ای سه ماهه باشد. اما شاخص موفقیت حداقلی می‌تواند منفی ۱۰٪ باشد. یعنی اگر ۵۰ میلیون تومان از کارفرما گرفتم و الان ۵۵ میلیون هزینه کرده‌ام، می‌توانم به عنوان اولین پروژه، آن را موفق در نظر بگیرم.

یا این‌که اگر ۱۰۰ هزار نفر فالوئر در اینستاگرام دارم و برآوردم این است که با آن‌ها می‌توان یک کلاس ۵۰ نفری تشکیل داد (نقطه‌ی مطلوب)، حضور ۱۵ نفر را شاخص موفقیت حداقلی در نظر بگیرم.

برای تعیین این شاخص باید – حداقل – دو کار انجام دهیم:

  • مراجعه به متخصص و افراد مجرب: اولین کار این است که به سراغ فردی متخصص و مجرب برویم. فردی که بتواند وضعیت را واقع‌بینانه ارزیابی کند و به ما کمک کند تا شاخص موفقیت حداقلی را برآورد کنیم. این فرد، باید آن‌قدر تجربه داشته باشد که معنی تلاش‌های اول و تلاش‌های حرفه‌ای را بفهمد و انتظار ما را بالا نبرد. از سوی دیگر، نباید از جنس واعظان موفقیت باشد، آن‌هایی که می‌گویند اگر هیچ‌ دستاوردی هم نداشتی، همین که به کائنات تمایل خود را نشان داده‌ای، بالاخره هستی با تو همراه خواهد شد.
  • تعدیل بر اساس انتظارات شخصی: کار مهم دیگر این است که حرف فرد متخصص را بر اساس انتظارات خود، تعدیل کنیم (افزایش یا کاهش دهیم). همیشه ما مفروضاتی داریم که دیگران از آن آگاه نیستند. بنابراین، ممکن است شما به چیزی کمتر از انتظار متعارف راضی شوید، یا این‌که انتظاری فراتر از حد متعارف داشته باشید. اما مهم است که این شاخص‌ها را جایی ثبت کنید.

دقت داشته باشید که اگر از ابتدا شاخص را تعیین نکنیم و تلاش را آغاز کنیم، مغزمان – که در توجیه‌سازی از هر کار دیگری قدرتمندتر است – قانع‌مان خواهد کرد که دستاورد حاصل شده،‌ با توجه به جمیع شرایط و اوضاع و احوال، قابل قبول و پذیرش است.

به همین علت است که همه‌ی فعالان حرفه‌ای بورس و فارکس، عادت دارند که سقف و کف سود و زیان را پیش از ورود به معامله تعیین می‌کنند و نه پس از آن.

اصلاح بنیادی یا بهبود فعالیت فعلی

اگر به شاخص موفقیت حداقلی رسیدیم، اما با هدف مطلوب، فاصله‌ی قابل‌توجهی داشتیم، چه باید بکنیم؟ احتمالاً با بهبود بخش‌های مختلف، می‌کوشیم تا از کف انتظار فاصله گرفته و به هدف مطلوب خود نزدیک شویم.

اما اگر به شاخص موفقیت حداقلی نرسیدیم، دو گزینه داریم:

  • رها کردن کامل هدف و پیگیری هدف‌های دیگر
  • تغییر بنیادی (فاندامنتال) در شیوه‌ی عملکرد

صفت بنیادی بودن برای تغییر بسیار مهم است. آن دوست من که امسال چهارمین سالانه‌ی … را با ۱۷ نفر (بخوانید: ۱۵+۲) برگزار می‌کند، نباید فکر کند که دفعه‌ی بعد با تغییر دادن چند سخنران یا تبلیغ دادن به چند اینفلوئنسر متفاوت (به قول خودش: افراد انفولئنسر تَر) می‌تواند مسئله را حل کند. تغییر تیم اجرایی هم، یک تغییر بنیادی نیست. این‌ها همه از جنس بهبود فرایند فعلی هستند و زمانی مفیدند که شاخص‌های موفقیت حداقلی را کسب کرده باشم.

دوستی یک بار می‌گفت: به نظر تو، تغییر بنیادی در این پروژه چیست؟ گفتم راستش را بخواهی: تغییرِ مدیر پروژه (یعنی تو). این کار را باید کس دیگری انجام می‌داد تا موفق شود. در این پروژه‌ی خاص، هر تغییری کمتر از این بنیادی محسوب نمی‌شود.

خلاصه این‌که طی این چند ماه، با کنار هم قرار دادن نزدیک به ده مورد تجربه در اطرافم، به نتیجه رسیدم که درد پشتکار کور برای جامعه‌ی ما، بیشتر از درد تنبلی و بی‌کاری است و البته امید به اصلاحش هم بیشتر. چرا که راه‌انداختن تنبل به فعالیت، کاری بس دشوار است، اما قانع کردن کسی که هم‌اکنون در حال تلاش است برای تغییر جهتِ صرف انرژی، هنوز می‌تواند اثربخش باشد.

جمع‌بندی کوتاه

کل این حرف، تکراری بود و جمع‌بندی حرف تکراری، کارکرد چندانی ندارد. اما خواستم بگویم که ای‌کاش، شاخص‌ موفقیت حداقلی به بخشی از گفتگوهای ما و دوستان‌مان تبدیل شود. هر کدام می‌خواهیم کاری انجام دهیم با دوستان خود هم‌فکری کنیم و از دیگران هم مشورت بگیریم و پاسخ این دو سوال را بیابیم:

  • شاخص‌های موفقیت حداقلی در کاری که انجام می‌دهم چیست؟
  • این شاخص‌ها را  چه زمانی باید بسنجم؟ (چند روز یا ماه یا سال بعد؟ بعد از چندمین تلاش؟)

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]فایلهای صوتی مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش زبان انگلیسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B0%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%87/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش ارتباطات و مذاکره[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]خودشناسی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87-mba-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-mba-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]آموزش مدیریت کسب و کار (MBA)[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کارآفرینی[/otw_shortcode_button]

[otw_shortcode_button href=”https://motamem.org/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84/” size=”medium” icon_position=”left” shape=”radius”]کسب و کار دیجیتال[/otw_shortcode_button]

The post شاخص های موفقیت حداقلی | درباره‌ی پشتکار کور appeared first on روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی.