هركجا فرياد آزادي، منم!

باز شوق يوسفم دامن گرفت! پير ما را بوي پيراهن گرفت! اي دريغا! نازك آراي تنش بوي خون مي آيد از پيراهنش! اي برادرها! خبر چون مي بريد؟ اين سفرآن گرگ، يوسف را دريد! يوسف من! پس چه شد پيراهنت؟ برچه خاكي ريخت خون روشنت؟ بر زمين سرد،خون گرم تو ريخت آن گرگ و نبودش شرم تو! تا نپنداري ز يادت غافلم، گريه مي جوشد شب و روز از دلم! داغ ماتم هاست بر جانم بسي در دلم پيوسته مي گريد كسي! اي دريغا، پاره دل، جفت جان! بي جوانان، مانده جاويدان جهان؟ در بهار عُمر اي سرو جوان

مطالب مرتبط